‏نمایش پست‌ها با برچسب شیرین کریمی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شیرین کریمی. نمایش همه پست‌ها

درخت دایانا

عریان می‌شود زن در فردوسِ
حافظه‌اش
به بی‌خبری از تقدیرِ ناگزیرِ
رؤیاهای خود
ترسش از این است نکند بلد نباشد
نام‌نهادن را بر چیزی که نیست

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

قفس

بیرون می‌درخشد خورشید.
فقط یکی خورشید است و بس
آدم‌ها اما بهش نگاه می‌کنند و
می‌زنند زیر آواز.

چیزی از خورشید نمی‌دانم
نغمه‌ی فرشته را می‌دانم من
و خطبه‌ی گرمِ
باد واپسین را.
می‌دانم چطور جیغ بکشم تا سپیده‌دمان
هنگام که مرگ فرود می‌آید عریان
بر سایه‌‌ام.

زیر نامم می‌گریم.
دستمال‌ها تکان می‌دهم شب‌هنگام
و کشتی‌های تشنه‌ی واقعیت
می‌رقصند با من.
میخ‌ها را قایم می‌کنم
تا رؤیاهای بیمارم را به خنده بگذرانم.

بیرون می‌درخشد خورشید.
من تنم جامه‌ی خاکستر می‌کنم.


—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی

هبوط

موسیقی هرگز ناشنوده‌ای،
محبوب ضیافت‌های باستانی.
یعنی هرگز به آغوش نخواهم کشید دیگربار
مردی را که از پس پایان خواهد رسید؟

هنوز این نیاز معصومانه به کوچیدن
میان مناجات‌ها و فریادها.
نمی‌شناسم من. تنها چهره‌ی
هزار چشم سنگی را می‌شناسم
گریان در کنار سکوت
چشم‌به‌راه من.

باغی را دیداری با چشم‌های پرآب،
ساکنانی که بوسیدم
هنگام که هنوز مانده بود به زایش مرگم.
در باد مقدس
سرنوشتم را بافتند.

—آلخاندرا پیثارنیک، ترجمه‌ی شیرین کریمی