در جمع زنان
میان زنان تکافتاده
همینطور که قدم برمیداشتم، دیدم یادم به غروبِ هفده سال پیش است، آن موقعی که تورین را گذاشته و رفته بودم، خیال برم داشته بود که آدم میتواند یکی را بیشتر از خودش دوست بدارد. حال اینکه خودم خوب میدانستم قضیه اصلاً این حرفها نبود، دلم میخواست فقط بروم، پایم به دنیا باز شود. سر همین، این عذر و بهانهها را میآوردم. حماقت و خیرهسری گیدو آنوقت که داشت مرا میبرد تا پناهم بدهد از همان روز اول برایم مسلم بود. گذاشتم مرا ببرد، تقلا کند، برایم بجنگد. حتا مددش دادم، کارم هنوز تمامنشده میزدم بیرون تا همدمش باشم. مورللی اینها را حسدورزی و بدخلقیام میدید. سه ماهِ تمام سرخوش بودم و گیدو را خنداندم: چه عایدی داشت؟ او حتا عرضه نداشت ازم جدا شود. نمیشود یکی را بیشتر از خودت دوست بداری. اگر نتوانی خودت خودت را نجات بدهی، هیچکس هم نمیتواند.
—چزاره پاوزه