‏نمایش پست‌ها با برچسب پل والری. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب پل والری. نمایش همه پست‌ها

آقای تست

من چیز مهمی ندارم، ... یک دهم ثانیه... صبر کنید... لحظاتی است که تنم روشن می‌شود... بسیار عجیب است... به‌ناگه درونم را می‌بینم. می‌توانم ضخامت لایه‌های گوشتم را تشخیص دهم... و مراکز درد را حس کنم، حلقه‌ها را، قطب‌ها را، نوک درد را. آیا این شکل‌های زنده را می‌بینید؟ این هندسه‌ی رنج مرا می‌بینید؟ برخی از این درخشش‌ها کاملاً شکل افکارند، از اینجا تا آنجا... به من می‌فهمانند... هنوز مرا نامطمئن باقی می‌گذراند. نامطمئن واژه‌ی درستی نیست، وقتی «این» می‌خواهد ظاهر شود، در خود چیزی مغشوش و پراکنده حس می‌کنم... جاهایی در... درونم مه‌آلودند، گستره‌هایی به چشم می‌آیند. پس، سوال یا هر موضوعی را از خاطره‌ام برمی‌کشم، خود را در آن فرومی‌کنم، هر ذره‌ی شن را می‌شمارم... و تا جایی که می‌بینمشان... ـــــ‌با دردی که بیشتر می‌شود، مجبور می‌شوم به آن‌ها توجه کنم، به آن فکر می‌کنم! ـــــ‌فقط منتظر فریادم هستم... و تا آن را شنیدم ـــــ‌شی، این شی وحشتناک، کوچک‌تر می‌شود، و باز هم کوچک‌تر، و خود را از منظر درونی من پنهان می‌کند...

—پل والری؛ بازگفت از شش یادداشت برای هزاره‌ی بعدی، ایتالو کالوینو، ترجمه‌ی لیلی گلستان