‏نمایش پست‌ها با برچسب رولان بارت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رولان بارت. نمایش همه پست‌ها

فکر خودکشی

خودکشی / suicide / suicide
میل به خودکشی، در قلمرویِ عشق، میلی‌ست مکرّر و با کمترین چیزی برانگیخته می‌شود.

۱. سر کوچکترین لطمه‌ای می‌خواهم خودکشی کنم؛ خودکشی از عشق می‌شود مضمون مکرّرِ تأمّلاتم. خیالی‌ست سَبُک‌سایه ـــ‌و فکری راحت، نوعی جبر و مقابله‌ی آنی که سخنِ من درین لحظه‌ی خاص طلب می‌کند؛ نه به آن ثبات و قوام می‌بخشد، نه فکرِ جوِّ سنگینِ مرگ و عواقبِ ناچیزش را می‌کنم. نمی‌دانم چطور خودم را بکشم فقط یک عبارت است، تک‌ جمله‌ای، که کورمال‌کورمال با آن ورمی‌روم ولی کوچک‌ترین چیزی حواسم را از آن پرت می‌کند. «و درین هنگام مردی که سه ربع ساعت نقشه‌ی مرگِ خودش را کشیده بود روی صندلی ایستاد تا در قفسه‌ی کتابخانه‌اش دنبال سیاهه‌ی قیمت آینه‌های سن‌گوبن بگردد» (استاندال: آرمانس).

۲. گه‌گاه در پرتوِ پُرنورِ پیشامدی جزئی، پرتوی که تبعات آن همه‌چیز را با خود می‌برد، ناگهان می‌بینم که به دام افتاده‌ام و در یک وضعیت (وضع) [کارزار] چاره‌ناپذیر فلج شده‌ام. اینکه فقط دو راهِ دررو هست (یا این، یا آن) و آن هر دو مسدودند یعنی از هیچ طرف حرف گفتنی نمانده برایم. آن‌وقت فکر خودکشی نجاتم می‌دهد چون می‌توانم به زبان بیاورمش (و درین کار کوتاهی نمی‌کنم): جان می‌گیرم و رنگ و لعاب زندگی به این فکر می‌زنم؛ یا بی‌پروا تقصیر را به گردن معشوق می‌اندازم (همان بهانه‌ی همیشگی) یا در خیال، با مرگ به وصل معشوق می‌رسم («در گور بیارامم تنگ در آغوشت») (هاینه: میان‌پرده‌های غنایی).

۳. نتیجه‌ی مباحثه‌ی دانشمندان این است که حیوانات خودکشی نمی‌کنند. نهایتش این است که بعضی گونه‌‌ها ـــ‌اسبان و سگان‌‌ـــ به‌غریزه خودزنی می‌کنند. امّا در اشاره به اسبان است که ورتر به تعریض از اصالتی می‌گوید که خاصّ تمام خودکشی‌هاست: «شنیده‌ام نژاد اصیلی از اسبان، وقتی زیاده گرمشان شود یا تا پای جان پِیِ‌شان کنند، از روی غریزه رگ به دندان می‌گشایند تا نَفَسشان تازه شود. دوست دارم یک رگم را بگشایم تا به آزادی جاودان نایل آیم». حماقت ژید: «ورتر را بازخواندم؛ تازه تمام شد و خالی از عذاب هم نبود. یادم رفته بود که مردنش چقدر طول می‌کشد [که قضیه اصلاً این نیست]. آن‌قدر لفتش می‌دهد که دلت می خواهد خودت هلش بدهی، بیندازی‌‌اش توی قبر. چهار پنج بار آرزو می‌کردی نفس آخرش را بکشد ولی بعدش یک نفس آخرتری هم هست... کش دادن خداحافظی من را ذلّه می‌کند» (ژید: یادداشت‌های روزانه). ژید نمی‌فهمد که قهرمان رمان عاشقانه واقعی‌ست (چون او را فقط از گِلِ فاش‌گویی سرشته‌اند و با همین فاش‌گویی‌ست که همه‌ی عاشق‌ها بر خود مسلط می‌شوند) و این‌جا او چشم‌انتظارِ مرگِ یک انسان ـــ‌مرگِ من‌ـــ است.


—رولان بارت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

درس

زبان به‌ محض اینکه بیان شد، خواه در عمق حریم خصوصی سوژه هم باشد، به خدمت قدرت درمی‌آید. دو ستون بی‌هیچ تردیدی در آن ترسیم می‌شود: اقتدار تأکید، جمع‌گرایی تکرار. از طرفی زبان به شکل بی‌واسطه تأکیدگر است: انکار، تردید، احتمال یا تعلیق قضاوت، نیاز به عملگرهای خاصی دارند که خودشان را نقاب‌هایی زبانی در بر گرفته است. آنچه زبان‌شناسان به آن وجه‌مندی (modalité) می‌گویند هیچ‌گاه جز ضمیمه‌ای بر زبان نیست، آنچه من به واسطه‌اش گویی به خواهش سعی می‌کنم قدرت مشاهده‌ی بی‌رحمی را که در زبان است کمی منعطف کنم. از طرفی دیگر، نشانه‌هایی که زبان از آن‌ها ساخته شده فقط به شرطی می‌توانند وجود داشته باشند که بازشناخته شوند، یعنی به شرطی که تکرار شوند. نشانه دنباله‌روست، جمع‌گراست، در هر نشانه دیو کلیشه خفته است. من فقط با جمع کردن آنچه در زبان پراکنده است می‌توانم حرف بزنم. به محض اینکه شروع به بیان می‌کنم، این دو ستون در من به‌ هم پیوند می‌خورند، در آنِ واحد ارباب و برده می‌شوم: فقط به تکرار آنچه گفته شده، به آسوده قرار گرفتن در بندگی نشانه‌ها رضایت نمی‌دهم: می‌گویم، تأکید می‌کنم، با خشونت تکرار می‌کنم.

بنابراین در زبان بندگی و قدرت به شکلی گریزناپذیر در هم می‌آمیزند. اگر آزادی را نه فقط توانایی گریز از قدرت بل به‌ویژه توانایی به بندگی نکشیدن دیگری تعریف کنیم، آزادی فقط می‌تواند بیرون از زبان وجود داشته باشد. متأسفانه زبان بشری خروجی ندارد، فضایی بسته است. تنها راه خروج از آنْ رفتن به سوی غیرممکن است: به واسطه‌ی تکینگی‌ای عرفانی چنان که کی‌یرکگارد در وصف قربانی کردن ابراهیم می‌گوید، کنشی بی‌بدیل، خالی از هرگونه کلامی حتا درونی، کنشی سر بر کشیده در مقابل کلیت، در مقابل جمع‌گرایی و اخلاق زبان. یا مثلاً به واسطه‌ی آمین نیچه‌ای که با شور و شعف خدمت‌گذاری زبان را، آنچه دلوز پالتوی ارتجاعی‌اش می‌نامد، به لرزه درمی‌آورد. اما برای ما که نه شوالیه‌ی ایمانیم نه ابرانسانْ آنچه می‌ماند این است که با زبان کلاه‌برداری کنیم، سر زبان کلاه بگذاریم. این کلاه‌برداری نجات‌بخش، این گریز، این نیرنگ باشکوه که اجازه می‌دهد زبان را خارج از قدرت، در درخشش دائمی انقلاب لسان بشنویم، چیزی است که من بهش ادبیات می‌گویم.

—رولان بارت، ترجمه‌ی حسام نقره‌چی

سخن عاشقانه: محوشدن تدریجی

فروید ظاهراً تلفن را دوست نداشت گرچه حتماً عاشق گوش دادن بود. شاید احساس می‌کرد، شاید به‌فراست می‌دید که تلفن همواره چیزی مصنوعی و بدصدا خواهد بود و آنچه را انتقال می‌دهد صدایی عوضی و ارتباطی مصنوعی است... شکی نیست که من می‌خواهم آن جدایی را که با تلفن ایجاد می‌شود نفی کنم. درست مانند آن کودک که می‌ترسد مادرش را از دست دهد مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زند*. اما سیم تلفن وسیله‌ی انتقالی خوبی نیست؛ زیرا نباید آن را فقط یک سیم بی‌جان بدانیم. آن سرشار از معنا است، معنای آن نه در وصل، بلکه در فصل و فاصله است، صدای دلپذیر و خسته‌ای را که از پشت تلفن می‌شنویم صدایی محوشونده و سراسر مضطرب است. از همه‌ی این‌ها گذشته، صدا که به من می‌رسد، وقتی اینجا در گوشم است (وقتی با تقلای زیاد) زنده می‌ماند تازه صدایی است که درست نمی‌توانم آن را تشخیص دهم. انگار از زیر نقابی به گوشم می‌رسد (به همین دلیل می‌گویند نقاب‌هایی که در تراژدی یونانی به کار می‌رفتند نقشی جادویی داشتند، زیرا می‌خواستند به صدا ماهیتی بدهند که منشأ آن عالم اسفل باشد، صدایی تحریف‌شده و بیگانه‌ــ‌با‌ــ‌شنونده، صدایی که انگار از زیرزمین به گوش می‌رسد.) بنابراین صدایی که از پشت تلفن می‌شنویم همیشه در حال عزیمت است. این صدا ما را دوبار تنها می‌گذارد: یک‌بار با آوایش و بار دوم با سکوتش: حالا نوبت کی‌ست که صحبت کند؟ هماهنگ با هم سکوت می‌کنیم: تجمع دو خلاء. صدای پشت تلفن هر لحظه می‌گوید: می‌خواهم تو را تنها بگذارم.

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
*«برای مادری که فرزندش مرتب به سیم تلفن چنگ می‌زد و آن را محکم می‌گرفت توضیح دادم که فرزندش چون می‌ترسد نکند از او جدا شوی سیم را محکم می‌چسبد همان‌طور که ما جدایی از دوست‌مان را با تلفن زدن به او نفی می‌کنیم» (بازی و واقعیت، وینی کوت).

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت

آدم غایب

غیبت فقط در اثر دیگری می‌تواند وجود داشته باشد: دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم به‌عکسِ اوست: ساکنم، بی‌جنب‌وجوش؛ هر وقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بسته‌ای مانده در گوشه‌ای فراموش‌شده در ایستگاه راه‌آهن. غیبت عاشقانه (Amorous Absence) ارتباطی یک‌سویه است و آن‌که می‌ماند احساسش می‌کند، نه کسی که می‌رود. من همیشه حاضر در تقابلم با توی پیوسته‌غایب. از این غیبت سخن گفتن اساساً طرح این موضوع است که جای فاعل [مسندالیه] و جای دیگری نمی‌تواند عوض شود. می‌توان گفت: دوستم کم‌تر از آن دوستم دارد که دوستش دارم.

از لحاظ تاریخی هدایت گفتمان غیبت را زن به عهده دارد. زن ساکن است، مرد به شکار و سفر می‌رود. زن وفادار است (انتظار می‌کشد)، مرد موجودی هر دم خیال (سوار بر کشتی راهی سفری دریایی). اگر زن می‌تواند به غیبت شکل دهد و قصه‌اش را ساز کند برای این است که فرصتش را دارد. اوست که می‌بافد و آواز می‌خواند.

اما مگر این نیست که اشتیاق، خواه معبود حاضر باشد و یا غایب یکسان است؟ معبود مگر همیشه غایب نیست؟

پیوسته دلبند غایب و گفتمان‌اش را استمرار می‌بخشم: آن هم در چه شرایط مهملی، زیرا دیگری به عنوان مدلول غایب و به لحاظ خطابی (Allocutory) حاضر است. این پریشانی غریب باعث تشکل [زمان] حال دشواری می‌شود. من میان دو زمان، شقه‌شده میان ارجاع و خطاب گرفتارم. تو رفته‌ای (و من مویه می‌کنم)، تو این‌جایی (زیرا دارم با تو سخن می‌گویم). به همین دلیل است که زمان حال، این زمان دشوار را می‌شناسم: تکّه‌ی نابی از اضطراب. غیبت ادامه می‌یابد. باید آن را تحمل کنم. از این پس اداره‌اش خواهم کرد. در انحراف زمانی نوسانی به وجود می‌آورم، ضرباهنگی که بتواند در اندام [شکل] زبان رخنه‌ای باز کند. (زبان مولود غیبت است: کودک برای خود از قرقره بازیچه‌ای می‌سازد، به گوشه‌ای پرتابش می‌کند و دوباره آن را برمی‌دارد. رفت و بازگشت مادرش را تقلید می‌کند و بدین‌گونه نمونه‌ای اعلی [پارادایم] خلق می‌شود). غیبت به صورت کار خلاقی درمی‌آید (که نمی‌گذارد به کار دیگری بپردازم). خالق داستانی با نقش‌های بسیار (مثلاً ایجاد شک، رسوایی، اشتیاق و سودایی). این نمایش زبانی مرگ دیگری را به تاخیر می‌اندازد. به ما می‌گویند مدت زمانش چندان طولانی نیست، فاصله‌ی میان وقتی کودک هم‌چنان تصور می‌کند که مادر غایبش می‌آید تا زمانی که می‌فهمد مادرش مرده است. اداره کردن غیبت یعنی به تاخیر انداختن این فاصله‌ی زمانی، تاخیر هرچه بیش‌تر لحظه‌ای که دیگری ممکن است خیلی سریع فاصله‌ی میان غیبت و مرگ را بپیماید.

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت