آدم غایب

غیبت فقط در اثر دیگری می‌تواند وجود داشته باشد: دیگری است که می‌رود، منم که می‌مانم. او در حال جدایی ابدی، در سفر است. من، منِ عاشق کارم به‌عکسِ اوست: ساکنم، بی‌جنب‌وجوش؛ هر وقت بخواهیدم در دسترسم: بلاتکلیف و میخکوب، مانند بسته‌ای مانده در گوشه‌ای فراموش‌شده در ایستگاه راه‌آهن. غیبت عاشقانه (Amorous Absence) ارتباطی یک‌سویه است و آن‌که می‌ماند احساسش می‌کند، نه کسی که می‌رود. من همیشه حاضر در تقابلم با توی پیوسته‌غایب. از این غیبت سخن گفتن اساساً طرح این موضوع است که جای فاعل [مسندالیه] و جای دیگری نمی‌تواند عوض شود. می‌توان گفت: دوستم کم‌تر از آن دوستم دارد که دوستش دارم.

از لحاظ تاریخی هدایت گفتمان غیبت را زن به عهده دارد. زن ساکن است، مرد به شکار و سفر می‌رود. زن وفادار است (انتظار می‌کشد)، مرد موجودی هر دم خیال (سوار بر کشتی راهی سفری دریایی). اگر زن می‌تواند به غیبت شکل دهد و قصه‌اش را ساز کند برای این است که فرصتش را دارد. اوست که می‌بافد و آواز می‌خواند.

اما مگر این نیست که اشتیاق، خواه معبود حاضر باشد و یا غایب یکسان است؟ معبود مگر همیشه غایب نیست؟

پیوسته دلبند غایب و گفتمان‌اش را استمرار می‌بخشم: آن هم در چه شرایط مهملی، زیرا دیگری به عنوان مدلول غایب و به لحاظ خطابی (Allocutory) حاضر است. این پریشانی غریب باعث تشکل [زمان] حال دشواری می‌شود. من میان دو زمان، شقه‌شده میان ارجاع و خطاب گرفتارم. تو رفته‌ای (و من مویه می‌کنم)، تو این‌جایی (زیرا دارم با تو سخن می‌گویم). به همین دلیل است که زمان حال، این زمان دشوار را می‌شناسم: تکّه‌ی نابی از اضطراب. غیبت ادامه می‌یابد. باید آن را تحمل کنم. از این پس اداره‌اش خواهم کرد. در انحراف زمانی نوسانی به وجود می‌آورم، ضرباهنگی که بتواند در اندام [شکل] زبان رخنه‌ای باز کند. (زبان مولود غیبت است: کودک برای خود از قرقره بازیچه‌ای می‌سازد، به گوشه‌ای پرتابش می‌کند و دوباره آن را برمی‌دارد. رفت و بازگشت مادرش را تقلید می‌کند و بدین‌گونه نمونه‌ای اعلی [پارادایم] خلق می‌شود). غیبت به صورت کار خلاقی درمی‌آید (که نمی‌گذارد به کار دیگری بپردازم). خالق داستانی با نقش‌های بسیار (مثلاً ایجاد شک، رسوایی، اشتیاق و سودایی). این نمایش زبانی مرگ دیگری را به تاخیر می‌اندازد. به ما می‌گویند مدت زمانش چندان طولانی نیست، فاصله‌ی میان وقتی کودک هم‌چنان تصور می‌کند که مادر غایبش می‌آید تا زمانی که می‌فهمد مادرش مرده است. اداره کردن غیبت یعنی به تاخیر انداختن این فاصله‌ی زمانی، تاخیر هرچه بیش‌تر لحظه‌ای که دیگری ممکن است خیلی سریع فاصله‌ی میان غیبت و مرگ را بپیماید.

—رولان بارت، ترجمه‌ی احمد اخوت