ورود

و آدم باز هم هر طور شده سر می‌رسد
می‌بیند خودش در اتاق‌خوابی غریب
دارد بند لباسهای زن را باز می‌کند
حس می‌کند پاییز
دارد برگهای کتانی و ابریشمیش را
به دور ساقهای زن می‌ریزد
آن تن پررگ جلف آشکار می‌شود
به خود پیچیده
مثل باد زمستانی

—ویلیام کارلوس ویلیامز، ترجمه‌ی احمد اخوت