‏نمایش پست‌ها با برچسب شادی نیک‌رفعت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شادی نیک‌رفعت. نمایش همه پست‌ها

کتاب بی‌قراری

نه در شوقِ روح و جانم، نه از آن روی‌گردانم. چیزی می‌خواهم که نمی‌خواهمش و از چیزی روی‌گردانم که ندارمش. نه می‌توانم هیچ باشم، نه قادرم همه‌چیز باشم: من پلی‌ام میان آنچه ندارم و آنچه نمی‌خواهم.

وجود دارم بی‌که بدانمش و خواهم مرد بی‌که بخواهمش. من مغاکم میان هستی و نیستی‌ام، میان آنچه رؤیایش را می‌پرورم و آنچه زندگی از من ساخته.

—فرناندو پسوا، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

در جست‌وجوی آن پهنه‌ی آبی

«این ساحت فراخ آسمان و گستره‌ی عظیم آب ــــ‌چه باید کرد با این هجمه‌ی آبی که ناگهان نگاه وجودت را پر می‌کند؟» این کلمات، بیش از آن‌که حامل پرسشی باشند، متضمن حس استیصال، شکست، یا کنایه‌ای تلخ بودند. به نظر فقط یک سؤال بود ــــ‌که می‌دانستم برایش هیچ جوابی ندارم.

معنای سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ این بود که اگر دستم به آن نمی‌رسد ــــ‌فقط نگاهش کنم و برای همین دیدنش هم خشنود باشم. اما مگر می‌شود آدم همینطور بایستد چشم بدوزد به دریا و همه‌چیز را بگذارد و برود؟

معنای سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ این بود که چطور این پهنه‌ی آبی خیره‌کننده را با خودم ببرم امریکا؟ اما چرا؟ دلیل این‌همه اصرار چه بود؟ من که با زندگی در امریکا کنار آمده بودم. چه فایده دارد این پهنه‌ی آبی حالا از آنِ من شود؟ عاشق بودنم به این آبی بی‌انتها که چنان شیفته‌اش هستم در گذر زمان متأثر از این باور شده که دریا فقط و فقط در خاطرم، در حافظه‌ام، ماناست و ازاین‌رو به‌کل غیرواقعی‌ست.

سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ انگار ملامتی در دل داشت، انگار باز در تجربه‌ام از تماشای دریا به بیراهه رفته بودم، درست مثل تجربه‌ی آن روزها در مصر، به وقت نوجوانی، که به هیچ عنوان دلم نمی‌خواست بروم کنار دریا، از ترس برخوردن به بعضی آدم‌ها، که اتفاقاً دلم پر می‌کشید ببینمشان، اما نمی‌دانم چرا دوست داشتم کم‌محلی کنم و آن‌ها پیگیرم شوند که چرا.

سؤال چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ مگر چیزی‌ست جز تمنّای در دل دیگری بودن، که از آنِ تو نیست، و آرزو کرده‌ای ای کاش هرگز ندیده بودی‌اش، که این‌طور دربند و محکوم به خواستنش باشی.

چه کنم با این پهنه‌ی بی‌کران آبی دریا؟ یعنی خواستن بی‌عمل و کنش. توگویی کلمات چیزی بیش از تجربه‌ی خام به آدم ارزانی می‌دارند.

عشقم به دریا پاره‌ای به سبب آن بود که اسکندریه را از دست داده بودم، خودش را، نه فلان تجربه‌ام در آن سرزمین را. عاشق اسکندریه‌ام فقط به این دلیل که از کفم رفت. بوی نمک، تماس نور خورشید با پوست، و بیش از همه زندگی در شهری ساحلی با آن مناسبات و آیین غریب و مطنطنش.

—آندره آسیمان، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت

پیاده‌روی

میلان کوندرا در رمانِ آهستگی می‌گوید: «میان آهستگی و حافظه رابطه‌ای‌ست پنهانی، چنان‌که میانِ سرعت و فراموشی.» وقتی این جمله را می‌خوانم، خودم را در متنِ کوندرا می‌بینم.

کوندرا مردی را توصیف می‌کند که قدم‌زنان به پایینِ خیابان می‌رود و سعی می‌کند چیزی را که فراموش کرده به یاد بیاورد. و در این حال، بی که خودش ملتفت باشد، سرعتش را کم می‌کند. مرد دیگری هم هست که می‌خواهد تجربه‌یِ ناخوشایندِ اخیرش را فراموش کند، پس تندتر قدم برمی‌دارد، انگار می‌خواهد از آنچه تازه بر سرش آمده بگریزد.

کوندرا این نمونه‌ها را در قالبِ ریاضیاتِ وجودی و دو معادله دوباره صورت‌بندی می‌کند: «میزانِ آهستگی رابطه‌یِ مستقیمی با شدتِ حافظه دارد؛ میزانِ سرعت هم رابطه‌ی مستقیم دارد با شدتِ فراموشی.»

کوندرا در آستانه‌یِ چیزی‌ست ورایِ حافظه و فراموشی. سرعتی که در راه‌رفتن اختیار می‌کنیم می‌تواند مشخص‌کننده‌یِ فکرِ توی سرمان باشد. کوشیده‌ام در معادله‌یِ کوندرا «هوش» را جایگزین «حافظه» کنم. هوش می‌تواند خیلی چیزها باشد اگر آن را توانایی تفکرِ انتزاعی در نظر بگیرید، یا قابلیتِ به‌کارگیریِ تجربه‌هایِ قدیمی در موقعیت‌هایِ جدید. به گمانم ریاضیاتِ کوندرا خوب جواب می‌دهد.

فهمیدنِ احساسات از درکِ «هوش» هم دشوارتر است، گرچه ربط‌دادنش به معادله‌یِ کوندرا برای من تمرینِ خوبی‌ست. وقتی تندتند قدم برمی‌دارم، حس می‌کنم انگار بسیاری از احساسات فاصله می‌گیرند از من، و وقتی آرام‌تر حرکت می‌کنم همه‌شان بازمی‌گردند.

—ارلینگ کاگه، ترجمه‌ی شادی نیک‌رفعت