نباید که بجنبی
نباید که نفس بکشی
باید که نشسته بمانی
پیش روی من
مثل درخت با سایهاش
مثل آسمان با دریا
بیآزار مثل هوا
و مثل ماسه
در ظهر تابستان
نباید که حرف بزنی
نباید که لبخند بزنی
یا که گریه کنی
با من است که نام تو را حدس بزنم
به تصویر برگردانم
اندیشههایت را
حرکاتت را همه آواز بخوانم
دوستت بدارم پیش از
زندگیات
نباید که بکوشی
که بفهمی
خسته نه که برخیزی
تا بروی
من جادهها را پراکندهام
تیرهای راهنما را به آب دردادهام
تنها فضاست که مانده است
خالی
تنها شب
بین تو و همه
نباید که طغیان کنی
چهبسا بشکنی چراغ را
که بر زانوانت میدرخشد
چهبسا گم کنی جهان را
و دیگر ندانیم کهایم
شبی
تصورت کردم
مرده
و همین چشمانت را داشتی
که نگاهم میکنند
همین سنگریزههای سوزان را
که پرسه میزنند با گرگها
در جنگل سیاه و سبز
همین دستها را داشتی
بیمصرف
همین پیشانی نگران
همین پاها
خمشده با هم
و این موهای پریشان
این گیسوان توفان
ثابت بر سر
و من میاندیشیدم
مرده است
و من میخواستم
که هرچه برگرداگرد ما
ناپدید شود
که زمین صاف باشد
و صیقلی
مثل دست تو
مثل آینه که در آن بازمیتابد
دست تو
که پیشترها در آن بازتابیدند
برای جفت بودن
برای همسان بودن
چشمان تو
گوشهات
پاهات
و من میاندیشیدم
از زندگی من خواهد زیست
و جهان را به تو میدادم
کمکم
و میاندیشیدم
دوستم خواهد داشت
با حشره
با جغد
با ماه
یک شب
این شبی که تو روشن میکنی
خواستمت
میخواهمت
بیاراده
بیهدف
بیرویا
نباید که بخندی
نباید که یاد بگیری
تازه بخندی
برای اولین بار
تو مردهای
به اشارهی من پا خواهی شد
وقتی که سپیده خاموش کند
چراغ را
تو بر سایهی خود راه خواهی رفت
بیآنکه بدانی
به کجا میبرندت پاهات
راه خواهی رفت
به سوی من
که از همیشه در انتظار توام
به سوی هرچه آفریدهام
برای تو
به سوی آب به سوی آتش
که حمل میکنم
شبی
این شبی که در آن خانه داری
خواستمت
میخواهمت
سرد مثل نخستین روزِ
جهان
که در آن آبْ مرمرین است
و آتشْ مدفون
و درختانْ سفید
و جهانْ بینام
که در آن پرنده در خواب
و من میاندیشم
تو میآغازی
که شب
هماینک فرومیافتد
و خود را کوچک میکند
پیش پاهای تو
تا لگدکوبش کنی
و من میاندیشم
که تویی جهان
و هماینک است که پدیدارت کنی
به یک بار
که هماینک است که همه را فراگیری
به یکباره
شنواییْ نگاه
لامسه
با تورهاشان
از هماینک مرطوب
با نزدیک شدن به دریا
و من میاندیشم
که هماینک پیراهنت را میکنی
تا برهنه بسوزی
در میان تو
زنبور وزوز میکند
بر نوک پستانهات
علف سرخ است
برای گردن تو
خون لخته میکند
بر گوشهی لبانت
خون همهی مردگان
و همهی زندگان
بیتاب پوسیدن
هست از آنها بسی زمین برای آنهاست
تا اعماق
زمین برای آنهاست
تا آخرین دریاچه
تا آخرین صخرهی سیاه
شب خواستار آنهاست
شب ستاره میپاشد
بر راه خود
برای آنها که بیابندش
زیر ریش تپههای شب
در سایهی پرندگان شکاری
و من میاندیشم
که تو زیبایی
برای من
در دل شب
و اینکه تو زیبا خواهی بود
مدتها
همچون زمان
که میتپد در خورشید
نبض معجزهآسا
مثل باران
بر کویر
بر دست یازیدهی درختان
برای میوه
برای هقهق شن
برای آب به همین سادگی
برای تسلا و لبخندِ
آب
پیامهای نوشیدنی
کاسهی دستها همجفت
و من میاندیشم
که نام مرا بر زبان خواهی آورد
اول از همه
در بیداری جهان
عوضی خواهی گرفت جاده را
با بازوی من یا پای من
سرم را خواهی گرفت
به جای یک چهارراه
و گام خواهی زد بر من
مست از جهان
و در جا
برای پاهات
همتن میشوم با خاک
برف یا اقیانوس
سنگهای جاده را همه میبلعم
که میتوانند زخمیات کنند
شبی
امشب
خواستمت
میخواهمت
ای اویی که میماند
ای اویی که نامی دارد
بریده از زمین
بیرون از زمان
زن من برای همیشه
مماس روزها
و شبها
این غواصان هررزوه
این غواصان غریق
ای بیاعتنا به خون
که ماهی را قرمز میکند
و این ابرها
ای بیگانه با دست خونین
قهرمان و لات
شبی
امشب
خواستمت
میخواهمت
تنهای جهان
در کمین
اولین فراخوان عشق من
خمیده بر آن
همچو کودکی خوابیده
نادیدنی
که نفسهاش برملاش میکنند
و تو به من مینگری
و تو زندگیات را انتظار میکشی
چه میدانی
که هماینک وقت تو میرسد
که هماینک پا میشوی
برای همیشه
و از تو فرمان برده خواهد شد
چرا که تو بذل عشق میکنی
با دانه
و نور
چه میدانی
که مردان از پا افتادهاند
در آشیانهی خالیشان
که دیگر دل ندارند
میخکوب دیوار کنند
نه دیگر زبان
نه دیگر اشک
نه دیگر مشت
هیچ مگر خالیشان
که مثل سوراخ دهنگشودهایست در سینهی آنها
مثل چاهی که غژغژ میکند
آنگاه که شوراب از آن بیرون میکشند
و اینکه آنها خواهند مرد
بیچهره
در میان ویرانههاشان
و نفرت پرطنین آنها
آتش به شب میافکند
شبی
امشب
خواستمت
میخواهمت
ای امید
ای برگ سبز بر آب زلال
لاجوردین گیسوی بافتهی صبح ناظر
و تو خواهی دوید به پیش روی خود همچو زنی دیوانه
خواهی دوید بر من
و بر جهان
با باد
و غبار برخاسته از باد
نام تو را فریادکشان
نام مرا
بر تمامی پهنهی لبان پیشکششده
لبان زراندود عشق
پیش از سپیده
برای یک مرد
برای تشنگی و عشق یک عاشق
لیسزن شبنم
پنهانگذرانندهی ستارگان
در فریادهای زمین
تحقیرشده
که خود را میدرد
همچو مادهای در زایمان.