زمان عاشقان

یوکِل: صفحه‌ی سفید مورمورِ پایی‌ست در ابتدای جست‌وجویِ ردّپاهایِ خود. هر هستی پرسشِ نشانه‌هاست.
سارا: رؤیا، یوکل، مگر خودْ مرگ نیست؟ تو روی حاشیه‌ها حساب می‌کنی، روی ابرها. انسان زمان را با خود حمل می‌کند. ما بر خلاف می‌رویم. شدن است زمان، آتشِ ازسرگرفته‌یِ یک لحظه.
یوکل: انسان در دادوستدِ خاکستر است. بیرون از جهان، لحظه را رهایی می‌دهم، سهمم از جاودانگی را.
     سارا، لحظه‌ی من و جاودانگیِ من.
سارا: گفتار برمی‌اندازد فاصله را، مأیوس می‌کند مکان را. آیا ماییم که بیانش می‌کنیم یا آن است که شکلِ‌مان می‌دهد؟

یوکل: کجایی، سارا؟ کوشک‌نشینِ بی‌کوشکِ من، رودخانه‌یِ بی‌خانه‌یِ من. تنت دیگر تو را در بر ندارد.
سارا: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. پناه برده‌ام به گفته‌هایم، به واژه‌هایی که قلم من آن‌ها را می‌گرید، درد من، زمانی که حرف می‌زنم، زمانی که می‌نویسم، آرام می‌گیرد. چنان به چند هجا می‌پیوندم که دیگر فقط تنِ بی‌صدا باشم، جانِ صدادار. جادوگرانه نیست؟ نام او را می نویسم و مردی می‌شود که دوست می‌دارم. همین بس است که قلمِ ترشده‌درمرکب از دست فرمان ببرد، که صدا لحظه‌ای از هوسِ لب‌ها اطاعت کند، در پیوستگاه اندیشه، تا از شب به روز بروم، از روز به شب. آشیانم را در خواسته‌ی خودم می‌تراشم. می‌نویسم «می‌آیم پیشت، عشق من...» و، همین دم، بالی‌ام که محبوبِ من را به من بازمی‌گرداند. می‌گویم «صبر کن، عشق من...» و می‌گذارد، در دم، دیوارهای زندانم را به خود بگیرند.
یوکل: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. خطابت می‌کنم تو، پرنده‌ی کوچکِ من. می‌بینمت توی اتاق هتلم وقتی که آن‌همه از رفتنِ من منقلب بودی. به‌تمّنا می‌گفتی «چرا؟ چرا؟» می‌بینمت این آخرین شب، شیشه‌ی ناقابلی بین ما، گذرا، دوان، خیابانی که هتل من را از خانه‌ی تو جدا می‌کرد. چقدر تاریک است.
سارا: برای تو نوشتم. برای تو می‌نویسم. تو را نوشتم. تو را می‌نویسم. بنویس برای من عشق من. همه‌ی روز چشم‌به‌راهِ نامه‌رسان بودم، مثل هر روز. چهره‌ی من را به اقرارهات بده؛ پیکرم را به واژه‌ها بتراش. من زیبایم چون کلمه‌ام که باشکوهم می‌کند به دهانت. من رنگ‌پریده‌ام چون غم تو بر گونه‌های من خوابیده است. می‌نویسی «انگشتانِ تو قلموهای امید من‌اند»، و سبز می‌شوند، شگفت‌زده، انگشتان من. دست‌وبال من را به آبشارهای جوان تشبیه می‌کنی، پشت گردنم را به لانه‌ی پرندگانِ ترسیده، و من آبِ روانِ کوهسارانم و جریان هوایِ محبوسِ در قلبِ آن. چشمان من به نگاه تو بازمی‌شوند؛ پستان‌های من از تماس با تو سفتی می‌گیرند. بیا، محبوب من. قدمت را به قدم من تنظیم کن. ما راهِ خودیم.

سارا: می‌نویسم «ما نشانه‌های گردِهم‌آمده‌یِ دست‌هامانیم، آواهایِ برآورده‌یِ لب‌هامان» و، در دم، یک ویرگول به نظرم مثلِ تصویرِ یک آه می‌آید؛ یک نقطه سرِ خط، همچون یک مرز. از جمله‌ای به جمله‌ی دیگر می‌رویم، از پاراگرافی به پاراگرافِ دیگر بی‌این‌که حالی‌مان باشد چند کیلومتر پیموده‌ایم.
یوکل: تو کنارِ منی، سارا. تاب می‌خورم در ننویی که بوی تو آن را بافته است. آویخته بر شاخه‌های خشکیده‌ی فراموشی.
سارا: من بهار فراموشی‌ام، آبگیرها، همچون آینه ما را می‌سنجند.
     کجایی، یوکل؟ واژه‌ها بر تن من می‌چسبند همان‌گونه که بر مرکب‌خشک‌کن.
     جهان ناخواناست بر پوست.

—ادمن ژابس، ترجمه‌ی محمود مسعودی