ولی من، که برای بازیهای عاشقانه دیسیده نشدهام،
و برای دل دادن به آیینهای عاشقنما نیز ساخته نشدهام؛
من، که بدجور قالب زده شدهام، و مِهِستیی عشق را ندارم
تا در پیشِ پرییِ سبکپای لَوَنْدی بخرامم:
من، که از این تناسب هماهنگ نَدارْ شدهام،
و به دست طبیعت فریفتگار از چِهْر-اندام بیبهره گشتهام،
دُژدیس، نافرساخته، فرستادهشده پیش از هنگام خود
به این جهان زندگان، بسختی نیمپرداخته ــ
و آنهم چنان چُلاق و نا-به-شیوهی روز
که سگها به سویم پارس میکنند آنگاه که در کنارشان میلنگم ــ
براستی! من، در این زمانهی نینوازییِ ملایم صلح،
هیچگونه شادیای برای گذراندن زمان ندارم،
جز پاییدن سایهی خود در آفتاب،
و یاوه سرودن دربارهی دُژدیسیی خویشتن.
—ویلیام شکسپیر، ترجمهی م. ش. ادیبسلطانی
—ویلیام شکسپیر، ترجمهی م. ش. ادیبسلطانی