چراغ را خاموش کرد و پنداشت که زمانی دراز به فکر فرو خواهد رفت. ولی خواب بر او چیره میشد.
دانیل همیشه بیش از ریشار طول میداد تا خوابش ببرد. بدنش هم آن احتیاجات حیوانی را نداشت. و هیچ چیز به اندازهی بیداری در تاریکی مورد علاقهاش نبود. در سراسر روز، همیشه باید کاری انجام میداد. دانیل بهسختی این اجبار را میپذیرفت. ولی همینکه روشنیها خاموش میشد و او میتوانست به میل خود خیالاتی را، که مثل علف هرزه در اطرافش میروئید، دنبال کند، آنوقت تمام آرزوهای تنآسایی و کاهلی و علاقهاش به هوای نیمگرم و محیط اسرارآمیز برآورده میشد.
ولی بیش از آنکه خود را به این لذت بسپارد، زمزمه کرد: ریشار، خوابی؟ صدایی که هنوز درست بیدار نشده بود، جواب داد: نه.
دانیل پرسید: ریشار، بگو ببینم آیا در پاریس معشوقههایت را به من نشان میدهی؟
ریشار بهتزده پرسید: چه معشوقههایی؟
ـــ زن شوهردار... هنرپیشه...
ریشار به یاد دروغهایش افتاد. خوشباوری دانیل سخت معذبش کرد. ولی پای حیثیتش در میان بود. گفت:
ـــ تو دیوانهای. من نمیتوانم آبروی آنها را ببرم. روابط عالی مستلزم حفظ راز است.
دانیل تکرار کرد: راز... راز...
این کلمه و مفهوم آن عمیقانه در درونش طنین میافکند. پس از چند لحظه پرسید:
ـــ رفیقههات خوشگلند، نیست؟
ریشار زمزمه کرد: البته.
—ژوزف کسل، ترجمهی ابوالحسن نجفی