‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهرخ مسکوب. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب شاهرخ مسکوب. نمایش همه پست‌ها

کارنامه‌ی ناتمام

شاهرخ مسکوب:
هویت معنوی مرا در پنج شش سال اول بعد از زندان این‌ها قوام می‌آورد: شاهنامه و مثنوی؛ تراژدی‌ها و ادب و اساطیر یونان که مطالعه‌اش پیش از زندان شروع شده بود؛ چند کتاب عهد عتیق، فلسفه‌ی آلمان که کمی دیرتر و با مطالعه‌ی استتیک هگل شروع شد ـــ‌منظورم از فلسفه‌ی آلمان فقط هگل و کانت است آن هم ناقص که همین نزدیک ده‌سالی مرا از مطالعه‌ی رمان و ادبیات محض اروپایی دور کرد‌ـــ و لوکاچ که تحسین و تعجب مرا برمی‌انگیخت. به اضافه‌ی این‌ها در آن‌ سال‌ها مادرم زنده بود. او بدون اینکه خودش بداند یا اصلاً به این‌ فکرها بیفتد شالوده‌ی هویت من بود، وجودش این‌جوری بود.

علی بنوعزیزی:
چی تو را به سوی تورات کشاند؟

شاهرخ مسکوب:
شاهنامه. یعنی شاهنامه در حقیقت راه مرا به ادبیات بزرگ باز کرد. ظاهراً هیچ ارتباطی ندارد. شاهنامه را از نوجوانی شروع کردم به خواندن. سال ۱۳۲۱ بود که اول بار یک دوره شاهنامه خریدم برای خودم به مبلغ بیست‌وچهار تومان؛ یک دوره شاهنامه‌ی بروخیم. شاید بهتر باشید بپرسی کی مرا به طرف شاهنامه کشاند. این را مرشد حسن معرفی کرد. من در دوره‌ی دبیرستان از کلاس ده شروع کردم به ورزش. هم فوتبال می‌کردم، هم چرخ‌سواری و هم زورخانه. سه تا ورزش را با هم می‌کردم. زورخانه‌ای بود در کوچه‌ی تلفنخانه‌ی اصفهان. ما ده دوازده تا از بچه‌های کلاس جمع شده بودیم و آن را اجاره کردیم. عصرها می‌رفتیم آنجا یا صبح‌های زود، بستگی داشت، ورزش می‌کردیم. خب باید پول اجاره‌ی زورخانه را می‌دادیم. مرشد هم باید می‌داشت دیگر. مرشد این‌جا یک مرشد حسنی بود بیست ساله که فوق‌العاده خوب ضرب می‌گرفت، فوق‌العاده خوب شاهنامه می‌خواند. من هیچ‌وقت هرگز ندیدم کسی مثل او شاهنامه بخواند. فقط در حدود سی سال بعد در جشن طوس دیدم. یاد بیهقی افتادم، از سخن سخن زاید. در اولین جشنواره‌ی طول، ۱۳۵۴ بود اگر اشتباه نکنم، در محوطه‌ای داشتم می‌رفتم که صدای شاهنامه‌ای شنیدم و یاد مرشد حسن افتادم. رفتم به طرف مرشد. یک گوشه‌ای کشتی می‌گرفتند. جزء مراسم جشنواره بود. مرشدی هم داشت ضرب می‌گرفت و شاهنامه می‌خواند، کم‌وبیش زمزمه می‌کرد. من وایسادم تا کار مرشد و کشتی تمام شد. رفتم باهاش سلام‌وعلیک کردم. مرشد مرادی، بعداً فهمیدم اسمش مرادی است، بهش گفتم که شاهنامه خواندن شما مرا یاد یک کسی انداخت. بلافاصله گفت مرشد حسن را می‌گویید؟ گفتم اصفهان بودی؟ گفت ما با هم بودیم، ضرب می‌گرفتیم. من در آن‌ سال‌ها رفتم یزد زن گرفتم و دیگر یزدی شدم. آدم همان‌جایی می‌شود که زنش مال آن‌جاست وگرنه در اصل اصفهانی‌ام. منظورم این است که یک چنین اثری در من گذاشت که بعد از سی سال شبیه شاهنامه‌خوانی مرشد حسن را که شنیدم گوشم تیز شد. این مرشد حسن آدم بی‌سوادی بود. در حدود پنجاه شصت بیت شاید کمی بیشتر شاهنامه حفظ بود. گاهی غلط می‌خواند ولی حالش را حس می‌کرد. ده دوازده تا غزل هم از سعدی و حافظ می‌دانست. وقتی غزل می‌خواند حال دیگری داشت و وقتی شاهنامه می‌خواند حال دیگری. مرشد حسن مرا به هوس انداخت که بروم شاهنامه بخوانم و از آن‌جا شروع شد. در حقیقت فردوسی را مدیون او هستم و خیلی چیزها را مدیون فردوسی. آدم شروری بود و از بس شر بود در بیابان دنبال کفتر افتاد توی چاه و مرد. یک همچین جنمی بود. خودش هم ورزشکار بود. با بالاتنه‌ی لخت پای ضرب می‌نشست. بدن به‌قول اصفهانی‌ها خیلی تسمه‌ای داشت، یعنی خیلی ورزیده با عضلات پیچیده و صدای معرکه‌ای داشت برای شاهنامه‌خوانی بی‌نظیر بود. به‌هرحال شاهنامه مرا فرستاد به سراغ ادبیات بزرگ. چون یک کمی که آدم با شاهنامه آشنا می‌شود آسان نیست به سراغ ادبیات میان‌مایه و متوسط رفتن. آدم بی‌اختیار بلندنظر می‌شود. از طرف دیگر این‌که خب به‌هرحال آدم می‌خواهد ببیند آن‌هایی که همسنگ این هستند چی‌اند چه‌جوری‌اند؟ و اساساً حماسه‌ی بزرگ یا نمی‌دانم داستان و شعر بزرگ چیست؟ یکی از بزرگ‌ترین‌هاش تورات است. از بزرگ‌ترین کتاب‌های دنیاست. من همان سال‌ها رفتم به سراغ تورات و هومر. به‌جز ادبیات خودمان از طرفی یونانی‌ها بود، از طرفی تورات، در ادبیات خودمان هم ادبیات عرفانی و شاهنامه. دو چیزی که ظاهراً متضادند ولی اصلاً متضاد نیستند. به‌هرحال هویت فکری یا روحی من بنایش روی این‌ ستون‌ها گذاشته شد. ساختش را این‌ها دادند. و این هسته‌ای بود که از پانزده‌سالگی شانزده‌سالگی کم‌کم داشت پیدا می‌شد و تمام دوره‌ی فعالیت حزبی من هم آن زیر پنهان و پیدا وجود داشت.

—گفت‌وگوی علی بنوعزیزی با شاهرخ مسکوب (۱۳۶۶)

روزها در راه

داستان‌های بیدپای را تازگی تمام کردم. بعد از دو سال و اندی اول‌بار بود که متنی فارسی را با اشتیاق و سربلندی می‌خواندم. هم لذت می‌بردم و هم چیز یاد می‌گرفتم. زبان چنان ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. در ضمن هرگز نمی‌افتد و مبتذل نمی‌شود. روان و روشن مثل آب زلال. حیف که این ناشناخته ماند و آن ترجمه‌ی پُرمدعا، مغلق و فضل‌فروشانه‌ی نصرالله منشی چنان رواجی پیدا کرد. از همان وقت‌ها که سیاست‌نامه، اسرارالتوحید و دیگر آثار قدر اول نثر را می‌خواندم یعنی از چهل‌وشش‌ـ‌هفت سال پیش تا حالا هرگز نتوانستم کلیله و دمنه را تمام کنم، اما این یکی را هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر حظ می‌کردم.

—شاهرخ مسکوب، ششمِ ژوئن ۱۹۸۴


سوگ مادر

اکنون بار دیگر طعم زهرآگین مرگ را چشیده‌ام. هر قدم که در راه زندگی برمی‌داریم به پیشباز مرگ می‌رویم و از همان لحظه که به دنیا می‌آییم برای مردنیم. مرگ در باطن زندگی است و به اندازه‌ی زندگی عادی است ولی با این‌همه پدیده‌ی عجیبی است که انگار همه‌چیز را دگرگون می‌کند. تا چند روز پیش من بر زمین استوارم راه می‌رفتم ولی یک‌باره این زمین تهی شد. من نیز تهی شدم و خویشتن من در وجودم مرد. انگار ته کشیدم. همه‌ی این سی‌ونه سال زندگیم، همه‌ی شاخ و برگ این درختی که پرورده‌ی مادرم بود در خاک فرورفت و با ریشه یکی شد. فقط می‌گریستم و این تنها نشانه‌ی زندگی بود در من. سپس اندک‌اندک به خود آمدم. افسوس که نمی‌توانستم بگویم «إِنَّا لِلَّهِ وَإِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُون» و خود را آسوده کنم. اما در دل می‌گفتم ای خداوند مرا دریاب. همیشه فکر می‌کردم که اگر خدایی باشد پیش از همه در وجود مادران است و در یک کلام انسان خدای خود است. و این خدا هم یهوه است و هم مسیح. خشم و سنگدلی و نرمی و مهربانی هر دو را در خود دارد. می‌خواستم که دستی مرا دریابد و عجیب آنکه این بار نیز هم او بود که به یاری من شتافت. مرده‌ی مادرم بر زنده‌ی من پیروز شد. همه‌چیز واژگونه شد و دیدم که اکنون من خود، زمین خودم و دیگر منم که باید دانه‌ای را در اعماق خود بپرورم. گرچه این بذر در طلب روشنی خورشید هرگز سر از خاک بیرون نمی‌کشد ولی در نهانِ تاریک من رشد می‌کند و گسترش می‌یابد. زندگی مادرم در من حلول کرد. و اکنون که در کار نوشتنم کوله‌بار زندگی او را بر دوش می‌کشم. از برکت بلای این مرگ زندگی همه‌ی نسل‌های گذشته را در خویش می‌بینم. انسان می‌میرد و نام و نشانش از یادها می‌رود ولی انسانیت ماندگار است و دست روزگار نمی‌تواند آن را برباید. ابدیت را احساس می‌کنم چون میوه‌ی درختی هستم که به پاس آن باید هرچه شاداب‌تر و خوشگوارتر باشم. پس باید بمانم تا بتوانم جوهر زندگی او را، آنچه را که سال‌های سال در نظر داشت و آنی فارغ از اندیشه‌ی آن نبود به ثمر رسانم. حالا مهابت و مسئولیت زندگی کردن در من بیش‌تر از پیش است. مادرم می‌خواست که ما آدم‌های خوب و خوشبختی باشیم. شاید در این روزگار جمع هر دو این‌ها محال می‌نماید. او آرزوهای محال ولی زیبایی داشت. در بیمارستان که بود یک روز به من گفت هنوز زود است. گفتم چی؟ گفت مردن. دلم می‌خواهد ده سال دیگر زنده بمانم. حالا دیگر می‌توانم کمی راحت کنم. خیلی دلم می‌خواهد تو و مهرانگیز را هم به سرانجامی برسانم و از تنهایی درآیید. من گفتم دیگر حال شما خوب شده است. اگر خودتان را خسته نکنید و بی‌خود عصبانی نشوید می‌مانید تا اردشیر را هم زن بدهید. گفت انشاالله. همه‌ی این‌ها چه زیبا بود و چه محال از آب درآمد.

من در تن مادرم زندگی کردم و اکنون او در اندیشه‌ی من زندگی می‌کند. من باید بمانم تا او بتواند زندگی کند. تا روزی که نوبت من نیز فرارسد به نیروی تمام و با جان‌سختی می‌مانم. امانت او به من سپرده شده است. دیگر بر زمین نیستم، خود زمینم و به یاری آن دانه‌ای که مرگ در من پنهانش کرده است باید بکوشم تا بارور باشم.

—شاهرخ مسکوب، ۱۸ خردادماه ۱۳۴۳

روزها در راه

در ایوان باغ «مهرگرد» نشسته‌ام و درخت‌های پیش چشم و تپه‌های روبه‌رو، آسمان دورتر و آرامش خدشه‌ناپذیر فضا را، خوابِ نور را میان آسمان و زمین تماشا می‌کنم. ذهنم مثلِ گربه‌ای سیر و نازپرورده چنان تنبلانه لم داده که از خواب هم خوابیده‌تر است. فقط کارهای نکرده از خاطرم می‌گذرند و ماه دیگر که باید برگردم و کابوس جدایی و ناراحتی غزاله و کار و خوردوخواب در مغازه و کارهای عقب‌افتاده، غلط‌گیری چندمین بار مصاحبه، ویرایش ترجمه‌ی «غزل غزلها»، یادداشت «حکایت بلوچ» و این فصل چهارم که بیخ خرخره‌ام را گرفته، نه ول می‌کند و نه ول می‌کنم... همه‌ی اینها. و تازه همه خرده‌کاری است، کارهای اساسی‌تر مانده و از عمر چیزی که به کاری بیاید نمانده. پیش از آمدن وصیتم را (برای یادداشتها) به احمد کرده‌ام. پریروز در اصفهان به «ح ــ ا» می‌گفتم پیشترها هروقت به سفر می‌رفتم با یک بسته کاپوت راه می‌افتادم و حالا با یک مشت دوا، آسپرین و مسکن برای کمر و گردن و سینه و بالا و پایین. چه چیزها که مثل هرزآب در لابه‌لای این ذهن بیمار بیکار نمی‌گذرد.

تمام بعدازظهر مثل تریاکی‌های نشئه دراز کشیدم، چرت زدم و باخ شنیدم و بیدار شدم و باز به چرت افتادم. بعد آمدم توی ایوان نشستم. بی‌ارادگی‌ را حس می‌کنم. به افق نزدیک، آنجا که پشت خمیده‌ی تپه‌ها با خطی کشیده ساحل آسمان را می‌برد، خیره شده‌ام. باد ملایمی از دامنه‌ی کوه‌های غربی می‌آید، از پست‌وبلندهای هموار و موجدار می‌گذرد و به من می‌وزد، غبار تنم را می‌گیرد و مثل این درخت‌های سیب دم‌دست سبز می‌شوم: غبار خسته، رسوب خستگی قدیم، یادگار پدران و روزگار تلخ نامرادی و دردهای بی‌امان فروخورده. چرا به این فکرها هستم؟ پنجم شهریور آمدم، چند روزی در تهران گذراندم. جز دیدار چند تن از دوستان هیچ کاری نکردم. Lotte in Weimar را با خودم آورده‌ام ولی بیش از سه چهار صفحه نخوانده‌ام. همین، به اضافه‌ی چندتایی هفته‌نامه و ماهنامه‌ی سبک و جنجالی. حالا سه روز است که با اردشیرم. همین را عشق است. در هوای سبک و آفتاب شفابخش اینجا درد گردن و سینه دست از سرم برداشته‌اند. هوا روشن، ساکت و سبک است. گاه‌وبیگاه ساری با پروازی تیز و شکننده چون خطی سیاه و دلبخواه آبی یکدست آسمان را پاره می‌کند. هیچ صدایی نمی‌آید. اردشیر رفته است به شهر، سابرینا سرگرم کارهای خانه است، چند گل تازه‌چیده‌ی آفتابگردان در گلدانی آبی و گلی روی میز است، زرد شاداب و جاندار گلبرگها مرا به یاد ون گوگ می‌اندازد و پرستش نور، پشت به تاریکی، دور خورشید گشتن!

—شاهرخ مسکوب، ۱۷ شهریورماه ۱۳۷۲