روزها در راه

داستان‌های بیدپای را تازگی تمام کردم. بعد از دو سال و اندی اول‌بار بود که متنی فارسی را با اشتیاق و سربلندی می‌خواندم. هم لذت می‌بردم و هم چیز یاد می‌گرفتم. زبان چنان ساده و روان است که آدم حیرت می‌کند. در ضمن هرگز نمی‌افتد و مبتذل نمی‌شود. روان و روشن مثل آب زلال. حیف که این ناشناخته ماند و آن ترجمه‌ی پُرمدعا، مغلق و فضل‌فروشانه‌ی نصرالله منشی چنان رواجی پیدا کرد. از همان وقت‌ها که سیاست‌نامه، اسرارالتوحید و دیگر آثار قدر اول نثر را می‌خواندم یعنی از چهل‌وشش‌ـ‌هفت سال پیش تا حالا هرگز نتوانستم کلیله و دمنه را تمام کنم، اما این یکی را هرچه بیشتر می‌خواندم بیشتر حظ می‌کردم.

—شاهرخ مسکوب، ششمِ ژوئن ۱۹۸۴