چه باید کرد؟ تردیدی نیست که به دانش بیشتری از خودمان نیاز داریم: فردی و جمعی، روانی و اجتماعی. بیشک باید اعتراف کرد که خودمان را ــآنقدر که بایدــ مطالعه نکردهایم: انواع سائقهای تاریک و غیرعقلانی در ما وجود دارد که هنوز درست درک نشدهاند. فیلسوفان واپسگرای فرانسوی، اواخر قرن هجدهم و اوایل قرن نوزدهم، شاید تحتِ تاثیر از دست رفتن جانها در انقلاب و جنگهای پس از آن، ادعا کردند که آنچه مردم واقعاً دوست دارند همکاری نیست، بلکه خودسوزی جمعی بر یک قربانگاه مشترک است. به ارتشها گفته میشود رژه بروند و، اگرچه نمیدانند به کجا یا چرا، رژه میروند. عصیان در ارتش بسیار نادر است. یکی از این واپسگرایان بدبین میگوید چیزی که مردم آشکارا تحسین میکنند سلاخی شدن با همدیگر در راه یک آرمان درکنشدنی است. این اغراقآمیز است؛ اما خلاف خوشبینانهی آن هم چنین است. عقلگرایان زیادی متوجه این نیروهای ویرانگر تاریک نشدهاند، یا تا وقتی با سر به آنها برخورد نکنند در نظرشان نمیگیرند یا وجودشان را نمیپذیرند. آنموقع شاید زیادی دیر باشد. آنها با کشف راهحل ــراهحل رسمیــ آغاز میکنند و این چیزی است که باید بپذیرند: هرچه سادهتر، جذابتر. به همین دلیل است که پیشگوییهای نظامسازان اغلب پوچ از آب درمیآید.
تأمل بر تاریخ مدرن بهتنهایی باید ما را به این نگر سوق دهد که هیچ راهحل سادهای وجود ندارد، ازجمله اینکه پاسخ در پیشرفت تکنولوژی نهفته است، یا در بازگشت به نوعی ایمان کهن، یا خودمختاری، یا فایدهگرایی، یا کمونیسم، یا سوسیالیسم، یا فردگرایی، یا سرمایهداری، یا هر ایسم یا ایدهی واحد دیگری. اگر قرار باشد نسل ما چیزی از گذشته بیاموزد، باید به دو فرض دربارهی اهداف بشر بیندیشد: فرض اول این است که همهی اهداف با یکدیگر سازگار نیستند. هدف بهخاطر خود برگزیده میشود، نه به این امید که موفقیت در دستیابی به آن تضمینکنندهی دستیابی به اهداف متعاقب دیگر باشد، بلکه حتا با این درک که شاید مسیر رسیدن به آنها را مسدود کند. اگر «الف» انتخاب شود ممکن است «ب» به نحو جبرانناپذیری از دست برود و هیچکاری هم نشود برایش کرد. فرض دوم این است که انسانها در فرآیند جستوجوی اهدافشان خود را دگرگون میکنند. و با دگرگون کردن خودشان اهدافشان را نیز تغییر میدهند. ما کار را با جستوجوی هدف «الف» ــمثلاً بگوییم رونق اقتصادی یا برابری اجتماعیــ آغاز میکنیم و هرقدر ساختار، چارچوب و رفتار اجتماعی خودمان را بهبود میدهیم، اهداف و مقاصدمان هم به نوبهی خود تغییر میکنند. پس نمیتوانیم امروز پیشبینی کنیم که فردا هدفمان چه خواهد بود. هر تلاشی برای پوشاندن یک ژاکت دیوانهبند به بشریت، هرقدر هم به نیت شرافتمندانهای باشد، خطرناک است.
به نظر میرسد این دو فرض یکی از معدود درسهای قابلاتکای تاریخ باشد. ما نمیتوانیم آینده را بهتمامی پیشبینی کنیم و باید ضرورت انتخاب بین آرمانهای ناسازگار را درک کنیم؛ و ضرورت زیستن در جامعهای را که افراد متفاوت آن شاید خواهان اهداف متفاوت ولی با اعتبار برابر باشند. باید یاد بگیریم به بیشترین تلاش برای حفظ نوعی موازنهی متزلزل بین انواع گوناگون اهداف و انسانها رضایت دهیم، نظامی از نظم جهانی که در آن تغییر ضروری میتواند بدون شکستن پوستهی ظریفی رخ دهد که بدون آن زندگی انسانها امکان وجود ندارد و بدون آن نمیتوان برای هیچ آرمانی آنقدر که باید زحمت کشید و حفظش کرد.
انجام این کار بسیار دشوار و بسیار ناخوشایند است؛ میتواند طاقتفرسا باشد و تنش هم برای اعصاب خوب نیست. پیوسته آگاه بودن به این حقیقت که تنها کاری که میکوشیم انجام دهیم، حفظ چارچوب اجتماعی یا سلامت فردی است که مدام در خطر ترک برداشتن است و باید مدام وصلهوپینهاش کرد و پشتیبانش بود و محافظتش کرد، فشار زیادی بهمان وارد میکند. داشتن یک آرمان درخشان واحد بسیار پذیرفتنیتر و هیجانانگیزتر است، اینکه فکر کنیم داریم به آن نزدیک میشویم چون قبلاً چند مانع را پشت سر گذاشتهایم و حالا فقط موانع معدودی مانده که پس از آن ما یا فرزندان ما یا نوههای ما از آفتاب ابدی لذت خواهیم برد. شریفترین و برانگیزانندهترینِ دموکراتها، کندروسه، مطمئن بود که بالاخره آن روز فرامیرسد: روزی که بشریت شاد، آزاد و خردمند خواهد بود. اما این خیلی محتمل نیست، چون این حقیقت که نمیشود همهچیز را داشت یک حقیقت پیشینی است. هردر مدتها پیش گفت که ما نمیتوانیم آن چیزی را پس بگیریم که یونانیان یا یهودیان یا هندیان باستان را خردمند یا خوشحال یا باشکوه میکرد. برای همیشه از دست رفته است. این حقیقت بدیهی ــکه ما برای زمان خود چیزی میسازیم و بعدها نتیجهاش را خواهیم دیدــ قویترین استدلال برای آن چیزی است که باید یک لیبرالیسمِ بفهمینفهمی درهموبرهمش نامید. ارزشها به این خاطر که جاودانه نیستند تقدس کمتری ندارند. این لیبرالیسمی است که درآن کسی بهخاطر هیچ راهحلی که ادعای قطعیت یا هرجور پاسخ یگانهای را داشته باشد زیاده هیجانزده نمیشود؛ جایی که بیش از هرچیز، فرد آلودهی این توهم نیست که برای کنار زدن موانع وحشتناکی، که آخرین سنگهای بزرگ بر سر راه درهای کمال هستند، فراخوانده شده است، که برای بردن در جنگی که به همهی جنگها خاتمه میدهد و برای غلبه بر آخرین مانع بزرگ که پس از آن پیشاتاریخ به انتها میرسد و تاریخ حقیقی آغاز میشود، نابودی تمام جوامع تاوان زیادی نیست.
—آیزایا برلین، ترجمهی نرگس حسنلی
فرهنگبان، شمارهی ۴