لنگ
لنگ
او با نوکِ انبر بر دیوارهایِ خاکسترِ منقل میفشرد تا بر آنها پله بسازد و آنگاه همه را برهم میزد و هر نقشی چه آسان بر نرمیِ خاکستر مینشست و نرمیِ خاکستر چه آسان هر نقشی را گم میکرد. و چه یادبودهایِ دیگر که رویِ تاروپودِ فرسوده و تیرهرنگِ جایی در میانِ هستیش میگذشتند و همه رنگی از گذشتِ زمانِ تاریکیگرفته داشتند که هرگاه از صومعهیِ خویش بهرویِ تاروپودِ فرسودهیِ گلیمِ تیرهرنگ و تاریکیگرفته پیشِ چشمان وی میلغزیدند دوردست مینمودند و با اینهمه پیدا بودند که هم هستند و هم نزدیکند چون به زندگیِ او بستهاند و انگار خودِ زندگیِ او هستند که نمیشد دور باشند و اگر از یکسو در گذشتِ زمان پایین رفتهاند از یکسو هنوز جایی نرفتهاند و هنوز رویِ او سنگینی دارند چونکه خودِ او هستند که اکنون انگار گذشتهیِ او نیستند چون اگر بودند به امروز نمیرسیدند که او بداند گذشتهیِ او و دیگری بوده است که تا دیروز یکی بوده است اما امروز است که میانِ آن باز میشود و جدا میشود و جداتر میشود و او اینور میماند و آن آنور میماند و جدایی دورتر و دورتر میشود و اکنون او دیگر تنها مالِ خودش، این خودِ نیمهشده، بود که با آنچه دیروز اکنون بود بستگی به نیمهای داشت و به همهیِ دیروز بستگی نداشت و او اکنون میدید که کمی از دیروز او مالِ او بوده است و آنچه که بیشتر بود مالِ دیگری بوده است و از امروز است که باید بداند خودش چیزِ دیگر، چیزِ کمکندهنده، چیزِ جدا، چیزِ تنهایی است و اکنون گذشتهیِ او به جایی رسیده بود که در تنهایی و چیزِ دیگری بودن جلوترش پیدا نبود اگرچه اکنون پیدا بود که در گذشته جلوترِ هر اکنونی پیدا نبوده است اما اکنون این ناپیدایی پیدا بود و نادیدنی بودنش دیده میشد و گمنامیاش شناخته میشد و هنوز پیش نیامده بود که آشنا باشد و انگار یکی نبود و چند تا بود چندین تا است و شاید دستِ خود اوست که هرکدام را که بخواهد بگیرد و بگوید این است پس از اکنونِ من.
—ابراهیم گلستان
بهدزدیرفتهها
سرش را زیرِ لحاف کرد. امّا دنیا را دیگر غوغا و فریاد پُر کرده بود. باد صداهای مبهم و گمشده را از تهِ دنیا جمع میکرد و با خود میکشانْد. صدایِ تنهایی، صدایِ وحشت، صدایِ تاریکی، صدایِ قطرههایِ آب که در غارِ دوردستِ کوهسارها فروچکَد و مخلوقِ نیمهحیوانی را برَمانَد، صدایِ رعدی که درختانِ برقزده را بلرزانَد و گلههایِ انسانی را در هم انگیزد. صدایِ درندهای که زیرِ آسمانِ ابرگرفته و تیرهیِ شب درپیچد و آفریدهیِ ترسیدهای را بگریزانَد ـــــ همه را باد از سینهیِ اعصارِ گذشته میکَنْد و با خود میکشانْد.
گویی سپاهِ گورکنها با هم کلنگ بر زمین میکوبند؛ همچنانکه هرچه مار و عقرب در دنیا است به عربده درآمده باشند؛ سُمِ هزار اسبِ تکاور رویِ جادههایِ سختِ گردنهها کوبیده میشد و در دلِ سنگستانهای وحشی غریو میافکند. صدا زندگیِ او را میمکید. بیاختیار سرش را از زیرِ لحاف بیرون آورد، دندانهایش را که از رویِ لب برداشت، خونْ تند راه افتاد. به پنجرهای که رویِ مهتابی باز میشد، ناچار نگاه افکند. میشنید که گورکنها کلنگ بر کاسهیِ سرش میکوبند تا مردهها را در کلهاش خاک کنند.
—ابراهیم گلستان
بهدزدیرفتهها
چشمهایش باز بود امّا آنچه را میدید با چشم نمیدید. مثل اینکه هرچه میدید از تاریکیِ اتاق میدید امّا در میانِ استخوانهایِ کلهیِ خویش میدید. آنچه با چشم میدید تاریکی بود امّا پشتِ این تاریکی را با پشتِ چشمِ خود میدید. پشتِ تاریکی، همهچیز درهم و گیج بود و صدایِ یکسر و ملایمی میداد. همهچیز درهم و آشفته، ناهنجار و لیز بود. گویی همهچیز از یک سرازیری به پایین سُر بخورد و ناگهان بالا بیاید. بعد از رفتار بازمانَد و باز در سرازیری لیز بخورد.
اکنون مثل اینکه چیزی بخواهد از میانِ ژرفایِ سبزرنگِ دریایی پرخروش بیرون آید و او نگذارد.
میکوشید دهلیزِ خاطرِ خود را مسدود کند.
—ابراهیم گلستان
مد و مه
شب در نور ماه سحر میشد و کوهها به ضرب اهرم پیوستهی قطار از پشت پنجره میرفتند تا دشت صاف با بوی بوتهها و روشنی صبح باز شد، رسید.
ـــــ انگار صبح شد؟
ـــــ ما دیشب نخوابیدیم.
ما تا صبح پهلوی هم کنار پنجره بودیم. دیگر شب رفته بود و خلوت کمنور راهرو در آشکاری یک صبح گرم میپیوست. گفت «تا آفتاب درنیومده یه چرت خواب میچسبه.» گفتم «شب خوشی گذشت.» گفت «تا صبح حرف میزدیم.» گفتم «انگار سالها ما دوست بودهایم.»
خندید و گفت «شب بهخیر» که ناگهان دیگر در بازوانم بود؛ و گرمی نم نفسش بود با لغزندگی شور لبهایش، و مهرههای تیرهی پشتش، و نرمی پر پستان، و این تب تمام تنش. این تب فراروندهی گیرنده، با لحظهای که حد زمانی نداشت، و میکشید، و آنگاه دستگیره را کشید که در باز شد، و تو رفتیم. در بوسهای که طعم خون میداد، در نرمی حنایی موهایش گفت «امّا چقدر حرف میزنی!» در گفتن لبهایش به بینی و لبم میخورد. آنوقت من نفس کشیدم. او عطر کشتزار دروکرده را میداد.
گفتم «گفتی تا آفتاب درنیومده ـــــ» و باقی در بوسهای که میغلتاند ناگفته ماند و غلتیدیم، و تخت تنگ بود، و از لای پرده نور میآمد، و قطار با ضربهی مصر اهرمها، با جنبش مداوم گهوارهوار، و حس بودن در آن قطار، در ذهن، در لای پلک تنگ پر از سایههای سحر، در مایع نگاه که از قعر قلب میآمد وامیرفت، و حس هستی خواهنده دهنده نالندهای که از لذت در زیر لرزه بود و میلرزید میلرزاند که ناگهان صدایی گفت «پتیاره، بسته دیگه، کولی! دسکم یواش صدا کن.»
و هر چه بود رفت، و دیگر نبود، و گیجی تهیشدن ناگهانی بود، و سر که گرداندم دیدم دختر، که کوچک بود، در نیمخیز خوابآلود، روی تخت بالایی، از ترس مات خیره به ما مانده است؛ و پیرزن از روی تخت خود پایین آمد رفت پرده را پس زد؛ و نور، نور مردهی منفی اتاق را پر کرد ـــــ اتاق تنگ پر از ضربهی صدای قطار، که همچنان میرفت، پر از غریبهبودن و بیرحمی و نگاههای نامعلوم نادیده که روی من میریخت. از جا بلندشدن، و خود را آمادهکردن برای رفتن آسان نبود.
و بعد گرم روز بود، و اهواز پشت سر افتاد، و در قطار دیگر چندان کسی نمانده بود، و من باز در راهرو کنار پنجره بودم. از دور دشت، خالی، تا زیر آسمان کشیده بود، و در آسمان غبار دم میکرد و هُرم هور که خشکیده بود میلرزید. و برکههای وهم با موجهای جیوهوار در لای این فضای معلق که خاک بود میجوشید. یک بار یک زن، مانند لختهای، از دور از میان هیچ به چشم آمد، تنها، که سوی هیچ کجا میرفت. و ضربهی مداوم اهرم قطار را میبرد.
—ابراهیم گلستان
عشق سالهای سبز
و تن لذت دیگری نیز داشت. تن دختری را گرم میکردی و تنت را گرم میکرد و بوی بادام کوهی میگرفت و از لای لبان نمدارش نفس، گاه کوتاه و گاه لرزنده، اما پیوسته از درد و لذت گرم، بر چهرهات میخورد، و میفشردت و میفشردیش و بر شقیقهاش تارهای نرم مو نم داشت، و چشمهایش را میدیدی که بیحال میشود و خودت میرفتی و هنوز برنگشته میرفتی و باز میرفتی و برنمیگشتی و همچنان لرزان میرفتی، و بعد باز که میامدی انگار خورشید بودی برآمده از پشت کوههای شسته به ابرهای سرشار از نور، و بار اول که چشم گشودی، انگشتانت همچنان با گیسوانش بازی میکرد، و بوی شهوت شادت با بوی ساقههای سنبلههای شکسته درهم بود و آسمان اول شب از ستاره پر میشد، و موج لذت وسواس سرزنش از سینهی تو شسته بود، و دیگر مهم نبود که او را به زور به اینجا کشانده بودی و ترسانده بودیش که اگر با تو راه نیاید رسواش میکنی چون او، خسته از لذت، آهسته بر تو دست میکشید و میگفت دیگر با دیگران نخواهد رفت و همیشه با تو خواهد آمد و تو به شادمانی میدانستی که شرور بودهای که او را در بین بوسه دادنی به یک سرباز در پیچ کوچهای غافلگیر کرده بودی و بعد با ترساندن، چند روز ترساندن، امشب او را به اینجا این کشتزار گندم نزدیک شهر آوردی. باز در قعر کیف عمیقت خواهش دوباره میجوشید. میخواستی و میدانستی این خواهش مانند آن کشش پیش از این برای قامت خاموش موی سیاه چشم سیاهی نیست که اکنون از او دوری، دور افتادهای، چون جان تو اسیر نگاهش بود و این تن تو است که اکنون این دیگری را گرفته است. و پیروزی تنت اسارت روحت را در ذهن دور مینمود.
و این را رها کردی و دیگری آمد، و دیگری و دیگری آمد، و از شهری به شهر دیگری رفتی، و از سالی به سال و سال دیگری. و تنها گاهی یادی از او به ذهن میامد، دیگر نه درهم و همراه یاد تصویری در گوشهی دکان دوچرخهساز که راه جنگلی سایهداری بود.
—ابراهیم گلستان