لرزهی خود را شنید که انگار استخوانهایش میترکند. نه ناگهان بلکه دمبهدم و یکنواخت و ریزریز میترکند. چیزی لای در نیمهباز او را میپایید که خودش و پاییدنش و وهم بودن یا نبودنش بر پشتش سنگینی میکرد. از آنجا نمیجنبید و در نیمهباز بود و کسی نه آنسوی و نه اینسوی و نه میان آن نبود و تنها یک سنگینی پاینده بر همهچیز موج میخورد.
—ابراهیم گلستان