‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا خاکیانی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب رضا خاکیانی. نمایش همه پست‌ها

پروست

ما را نه از ساعت‌ها گریزی است و نه از روزها. و از فردا نه بیشتر از دیروز. ما را از دیروز گریزی نیست، چراکه دیروز تغییر شکلمان داده مگر این‌که ما تغییر شکلش داده باشیم. آن‌گاه که این دگرگونی رخ داده باشد، جلوه‌ی لحظه‌ی دگرگونی چندان اهمیتی ندارد. دیروز مرزی نیست که از آن گذشته باشیم، سنگ‌پاره‌ای است در راه‌کوره‌های قدیمی و فرسوده‌ی سالیان که به‌گونه‌ای چاره‌ناپذیر جزئی از ما می‌شود و آن را، سنگین و آزارنده، در خویش می‌بریم. تنها این نیست که دیروز اندکی بیشتر فرسوده‌مان کرده باشد؛ ما چیز دیگری می‌شویم، دیگر همان نیستیم که پیش از مصیبت دیروز بودیم. دیروز روز مصیبت‌بار است، هرچند که رویدادش چنین نبوده باشد. این‌که امور بر وفق مراد بوده یا نبوده باشد، هیچ واقعیت و معنایی ندارد. شادی‌ها و دردهای بی‌واسطه‌ی جسم و روح زایدند. دیروز هرچه بوده از همه‌ی لحاظ با تنها جهان دارای واقعیت و معنا درآمیخته است، با جهان شخصی ناخودآگاهمان که درک آن از جهان از دیروز به این‌سو تعادل خود را از دست داده است. بدین‌سان ما خود را در همان وضعیت تانتال می‌یابیم، با این تفاوت ناچیز که ما اسیر وسوسه‌های خود هستیم و انگیزه‌ی همیشگی‌مان برای وقوف به واقعیت شاید اشکال متنوع بیشتری را عرضه می‌کند. خواست‌های دیروزمان، که برای من دیروزمان ارزش داشت، دیگر برای من امروزمان ارزشی ندارد. آنچه مایه‌ی یأس است، عدم چیزی است که آن را ارضاشدگی می‌نامیم. ارضاشدگی چیست؟ ارضاشدگیْ همسانی فرد و موضوع خواست است. اما فرد در راه مرده‌ است ـــــ‌و بی‌شک بارها. اینکه فرد «ب» بر اثر ابتذال موضوع مورد علاقه‌ی فرد «الف» سرخورده باشد، به همان اندازه خردناپذیر است که امید سیر شدن با تماشای غذا خوردن همسایه. حتا در موردی که بر اثر یکی از آن معجزه‌های نادر همزمانی که در پی آن تقویم امور به موازات تقویم احساسات ورق می‌خورد خواست ارضا شود و فرد به آرزوی خود (به معنی دقیق بیمارگونه‌ی آن) دست یابد، آن‌گاه که تطابق این دو بسیار کامل است، لحظه‌ی ارضاشدگی چنان لحظه‌ی خواست را فسخ می‌کند و جای آن را می‌گیرد که گویی رویدادی اجتناب‌ناپذیر بوده است و از آن‌جا که هر تلاش فکری آگاهانه برای ساختن واقعیت از آنچه نامرئی و تصورناپذیر است بیهوده از آب درمی‌آید نمی‌توانیم از شادی خود لذت ببریم، چراکه با اندوه‌مان سنجش‌پذیر نیست. پروست این نکته را تا حد تهوع تکرار می‌کند که حافظه‌ی ارادی به‌عنوان ابزار یادآوری هیچ ارزشی ندارد. تصویری که این حافظه ارائه می‌دهد همان‌قدر با واقعیت بیگانه است که افسانه‌ی آفریده‌ی خیال یا کاریکاتور پرداخته‌ی دریافت مستقیم. تنها یک درتاب واقعی و یک شیوه‌ی یادآوری بی‌نقص وجود دارد و ما از اعمال کمترین دخالتی در این یا آن دیگری عاجزیم.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی رضا خاکیانی