بی تو
خودم را بیابانِ غریبی احساس میکنم
که باد را به وحشت میاندازد
جویبارِ نازکی
که تنها یکپنجمِ ماه را دیده است
زیباترین درختانِ کاج را حتا
زنانِ غمگینی احساس میکنم
که بر گوری گمنام مویه میکنند
آه
غربت با من همان کار را میکند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکتهیِ قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که مرگ در آن رخ میدهد
پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه
دستم در اندیشهیِ دستِ تو از هوش میرود
ساعت ده است
و عقربهها با دو انگشت هفتی را نشان میدهند
که بهسمتِ چپِ قلب فرومیافتد.
خودم را بیابانِ غریبی احساس میکنم
که باد را به وحشت میاندازد
جویبارِ نازکی
که تنها یکپنجمِ ماه را دیده است
زیباترین درختانِ کاج را حتا
زنانِ غمگینی احساس میکنم
که بر گوری گمنام مویه میکنند
آه
غربت با من همان کار را میکند
که موریانه با سقف
که ماه با کتان
که سکتهیِ قلبی با ناظم حکمت
گاهی به آخرین پیراهنم فکر میکنم
که مرگ در آن رخ میدهد
پیراهنم بی تو آه
سرم بی تو آه
دستم بی تو آه
دستم در اندیشهیِ دستِ تو از هوش میرود
ساعت ده است
و عقربهها با دو انگشت هفتی را نشان میدهند
که بهسمتِ چپِ قلب فرومیافتد.
—غلامرضا بروسان