مجرای شب
یا مگر چیز دیگری
چلسال رفت و بیش...
نیمهی عمر فریدریش هلدرلین
—ترجمهی بیژن الهی
گزارشی از زندگی شاعر شعر دیگر: بیژن الهی
—امید ایرانمهر، اندیشهی پویا، شمارهی ۳۳، فروردین ۱۳۹۵
در غروب
ن
۱
به چه میاندیشی
به نخستین بوسه میاندیشم که تو را خواهم داد.
۲
بوسههای همسانِ سخنهای آنکه در رؤیاست
شما بندهی نیروهای نوآوردهاید.
۳
در کوچهی عشقهای کوچک
دیوارها به شبِ سیاه ختم میشوند
دوست میدارم
و پردههایم سپیدند.
۴
بیدرخش و سبک در آشیانهاش
پدیدار میشود به یک لبخند.
۵
۲۱ خردادماه ۱۹۰۶
به نیمروز
زندگیام بخشیدی.
۶
سهل گفتهام هرآنچه سهل است
وفاداریست.
۷
باید او را دید در آفتابِ سخت
سنگین از خرسنگهای دستنیافتنی
باید او را دید در اوجِ شب
باید او را دید آنگاه که او تنهاست.
تو را به یاد دارم
تو را به یاد دارم به همانگونه که در آخرین خزان بودی.
کلاهْ طوسی و دلْ آرام.
در چشمهایِ تو شعلههایِ شفق میجنگید.
و برگها در آبِ روحِ تو میافتاد.
پیچیده به بازوانِ من چون تاکی،
برگها صدایِ تو را میانباشت، صدایِ آهسته و آرامِ تو را.
هیمهیِ حیرتی که در آن تشنگیم میسوخت.
سنبلِ آبیِ شیرینی، تافته بر جانم.
چشمهایِ تو حس میکنم سفر دارد و دورَست خزان:
کلاهْ طوسی؛ صدا صدایِ پرندهای؛ و دل همچو خانهای
که به سویش آرزوهایِ ژرفِ من میکوچید
و بوسههایِ من فرومیافتاد، به شادیِ اخگرها.
آسمان از یک ناو. کشتزار از تپهها:
یادِ تو از روشنیست، از دود، از آبگیری آرام!
ورایِ چشمهایِ تو شعله میکشید شفقها،
و برگهایِ خشکِ خزان میانِ روحِ تو میچرخید.
—پابلو نرودا، ترجمهی بیژن الهی
آفتابِ عصر
این اتاق
چه خوب با من آشناست.
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.
آه، چه مأنوسه این اتاق.
دیوان دمِ در بود، همینجا،
یک قالیچهی ترکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دو تا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبهرو، گنجهای آینهدار؛
میز تحریر، وسط،
با سه تا صندلیی حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.
بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.
کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه میگرفت.
عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفتهای بعد... وایِ من،
هفتهای که بیشمار شد.
—کنستانتین کاوافی، ترجمهی بیژن الهی
افسانهی یولیانِ ولی و غریبنوازیی او
پیی خودشکنی، نقل سرگذشت خود میکرد؛ همه آنگاه ازو، صلیبکشان، میگریختند. در قریهها که هماکنون پشت سر گذاشته بود، تا شناخته میشد، درها را میبستند، برو نهیبها میزدند، برو سنگها میفکندند. دلرحمتران کاسهیی لب پنجره میگذاشتند، پس بادگانه را میبستند تا چشمشان به او نخورد.
رانده از همهجا، از مردمان کناره گرفت؛ و به ریشهها خورش میکرد، به گیاهان، به میوههای وحشی، و صدفها که به راستای کرانها میجست.
گاهی، در خم دامنهیی، آن پایین، انبوهی بام میدید تنگ هم، با سرمنارههای سنگی، پلها، برجها، کوچههای تیرهی متلاقی، که از آنجا زمزمهیی مدام، تا به او برمیخاست.
نیاز آمیزش با زندگانیی دیگران او را سوی شهر میکشاند. اما حالت حیوانیی چهرهها، هایوهوی کسبوکارها، بیمایگیی گفتوگویها دلفسردهاش میکرد. روزهای عید، که درای کلیساها مردمان را همه در سپیدهها به نشاط میآورد، به اهالی نظاره میکرد، که از خانه درمیامدند، پس به پایکوبیها در میدانها، سقاخانههای فقاع در چارسوقها، به سارههای مشجرِ درِ اعیانیی شاهزادهها، و شام که میشد، از گلجامهای رنگیی کوتاه، به میزهای درازِ خانوادگی آنجا که بچههای کوچک را مادربزرگها به زانو داشتند؛ هقهقه در گلوی او گره میخورد، و او سوی دشت برمیگشت.
به تماشای کرهها میان علفچرها، پرندهها در آشیانهها، خسندهها بر گلها، جانش از مهر تیر میکشید؛ همه، نزدیک که میشد، به دور میدویدند، رمیده نهان میشدند، تیز پر میزدند و میرفتند.
او در پیی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خرههای احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکههای سنگینتر بود. آفتاب، همهی شامگاهها، در ابرها خون میکرد؛ و هر شبی، در رویا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بادگانه. «دریچهی مشبکی را گویند که از درون خانه بیرون را توان دید و از بیرون درون را نتوان دید» (برهان قاطع). کرکره (فرهنگ عمید). به جای auvent که، به تذکار ویراستار فرانسوی، به معنای کرکره آمدهست.
ساره. یا «سار» پردهست.
مشجر. برای damas، «پارچهیی که نقشههای آن شاخ و برگ باشد» (فرهنگ نفیسی).
—گوستاو فلوبر، ترجمهی بیژن الهی