از پیادهرو، از زیرِ همان
چنارها، روانهی خانهاید و برگها
میریزند. از قضا یکی جسدیست،
بی که اسبابِ توقّفِ هیچ عابری شود،
لابد ازان که امرِ طبیعیست. عجب آنجاست
که جسد فرقی با هیچ برگِ خشکیده ندارد
یا آنجاست که هر برگ هم بلااستثنا جسدیست؟
البته فقط در خانهست که این طعمِ غریبه زیرِ زبان
میآید، در همان چند دقیقه که منتظرِ دم کشیدنِ چایید،
خارج از فصلِ زمان و مکان. در همان چند دقیقه
برگها را هم لابد بُرده بادِ پاییزی.
—بیژن الهی