باری آنهمه دیر نمیپایید. تجربهی سالها
نشان میدهدم. اما سرنوشت دررسید
به شتابی و آنهمه را درنگ داد.
عمر زیبا دراز نبود.
اما چه پرتوان بود عطرها،
در چه بستری باشکوه غنودیم،
به چه کیفی تن سپردیم.
طنینی از روزهای خوشی،
طنینی از روزها نزدیک راند،
کمی از آتش جوانی ما هر دو؛
دوباره نامهای به دست گرفتم،
و خواندم و بازخواندم تا فروغ رفته بود.
و افسردگی، آمدم بیرون بر مهتابی ـــــ
آمدم بیرون تغییر حال دهم آخر
به تماشای کنجی از شهر که دوست داشتم،
تحرک اندکی به خیابانها، و در مغازهها.
—کنستانتین کاوافی، ترجمهی فرامرز اصلانی و بیژن الهی