‏نمایش پست‌ها با برچسب کنستانتین کاوافی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب کنستانتین کاوافی. نمایش همه پست‌ها

در غروب

باری آن‌همه دیر نمی‌پایید. تجربه‌ی سالها
نشان می‌دهدم. اما سرنوشت دررسید
به شتابی و آن‌همه را درنگ داد.
عمر زیبا دراز نبود.
اما چه پرتوان بود عطرها،
در چه بستری باشکوه غنودیم،
به چه کیفی تن سپردیم.

طنینی از روزهای خوشی،
طنینی از روزها نزدیک راند،
کمی از آتش جوانی ما هر دو؛
دوباره نامه‌ای به دست گرفتم،
و خواندم و بازخواندم تا فروغ رفته بود.

و افسردگی، آمدم بیرون بر مهتابی‌ ـــــ
آمدم بیرون تغییر حال دهم آخر
به تماشای کنجی از شهر که دوست داشتم،
تحرک اندکی به خیابانها، و در مغازه‌ها.

—کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی فرامرز اصلانی و بیژن الهی

آفتابِ عصر

این اتاق
چه خوب با من آشناست.
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.

آه، چه مأنوسه این اتاق.

دیوان دمِ در بود، همین‌جا،
یک قالیچه‌ی ترکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دو تا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبه‌رو، گنجه‌ای آینه‌دار؛
میز تحریر، وسط،
با سه‌ تا صندلی‌ی حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.

بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.

کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه می‌گرفت.

عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفته‌ای بعد... وایِ من،
هفته‌ای که بی‌شمار شد.

—کنستانتین کاوافی، ترجمه‌ی بیژن الهی