این اتاق
چه خوب با من آشناست.
این اتاق و آن بعدی
شده حالا دفتر: تمام عمارت
شده شرکت، دفترِ ماملات و تجارت.
آه، چه مأنوسه این اتاق.
دیوان دمِ در بود، همینجا،
یک قالیچهی ترکی هم پاش؛
یک تاقچه، این پهلو،
با دو تا گلابپاش؛
دست راست، نه، روبهرو، گنجهای آینهدار؛
میز تحریر، وسط،
با سه تا صندلیی حصیرکار.
کنار پنجره هم بستر بود
که دران چه عشقها ورزیدیم.
بیچاره اثاث
هنوز هم انگار همین دور و ور است.
کنار پنجره بستر بود
که آفتابِ عصر تا نیمه میگرفت.
عصری طرفِ چهار شد
که جدا شدیم و قرار شد ــــ به هفتهای بعد... وایِ من،
هفتهای که بیشمار شد.
—کنستانتین کاوافی، ترجمهی بیژن الهی