در جستوجوی زمان ازدسترفته
عشق سوانِ مارسل پروست، در کار عظما نفیسی (عدل) و مهدی سحابی
زمانِ بازیافته
باورم شده بود که خدمتکار هماکنون پنجرهی روبهساحل را باز کرده است و اینک هر چیزی مرا فرا میخواند تا از پلهها پایین بروم و در امتداد سدّ ساحلی در کنار دریایی برآمده با مد کامل قدمی بزنم. دستمال سفرهای که با آن داشتم دهانم را پاک میکردم، درست همان حالت آهارزدگی دستمال سفرهی دیگری را داشت که من در اولین روز ورودم به بالبک و در جلوِ دریچهی اتاقم که به ساحل بازمیشد با دشواری تمام کوشیده بودم سروصورتم را با آن خشک کنم؛ و اینک در کتابخانهی عمارت گرمانت از لابهلای همان دستمال سفره بود که اقیانوسی به رنگ آبی متمایل به سبز بالهای خود را، همانند دم طاووسی، به اطراف میگسترد، و من نهتنها از دیدن این رنگها، بلکه از حضور در آن لحظه لذت میبردم که آنها را پدید آورده بود؛ و این آن لحظه بود که تمام زندگیم به انتظاری دراز در راه آن مبدل شده بود؛ و من در بالبک به سبب خستگی مفرط و اندوه عمیق نتوانسته بودم بدان راه یابم؛ ولی اینک اینچنین ناب و رهاشده از قالب اصلی خود و آزاد از کمبودهای دریافت بیرونی مرا از بهجت و سرور سرشار میکرد... دریافتم که در خلق اثر هنری که اینک احساس میکردم بدان بپردازم بیآنکه طرح آن را آگاهانه در ذهن داشته باشم، بیشک، با دشواریهای بزرگ مواجه خواهم بود؛ چون میدانستم ناگزیر از آنم که بپذیرم تا هر جز از اجزای متوالی آن را بار دیگر با مادهای متفاوت بازسازی کنم. مادهای که برای بازسازی خاطراتی متناسب است که با دریا و ساحل سروکار دارد، البته، به کلی متفاوت است با مادهای که به درد بازآفرینی یادهایی میخورد که با بعدازظهرهای ونیز گره خورده است؛ چه این یکی به مادهای تازه نیاز دارد که از شفافیتی ویژه برخوردار باشد، و از طنینی خاص، و از تراکمی دیگر؛ و باید که تازه و گلرنگ نیز باشد؛ و تازه اینهمه متفاوت است با مادهای که با آن بخواهی غروب ریوبِل را توصیف کنی؛ جایی که چون در اتاق ناهاخوریای مینشستی که دریچههایش به باغ باز میشد، آشکاره میدیدی که هرم گرما دارد از هم فرومیپاشد، دارد فرومیبارد، دارد میآید تا بر زمین بیارامد؛ و در همان حال میدیدی که دیوار گلپوش و رزپوش رستوران دارد با آخرین اشعهی خورشید مغربی گر میگیرد؛ و واپسین آبرنگ نور روز همچنان در آسمان پا پس میکشد. و من اینهمه را به سرعت در ذهن خود مرور کردم؛ و اینهمه را من بیشتر از آن جهت به سرعت به ذهن خود فراخوانده بودم که در میان آنها به جستوجوی راز آن نشاط و بهجت بپردازم که با چنین شخصیت شگرف و چنین اطمینان سمجی از شادیهای دیگر متمایز میماند؛ و این جستوجویی بود که دنبالهاش را پیش از آن رها کرده بودم. و اینک داشتم به آن راز، از رهگذر همسنجی همهی این حالات و احساسات لذتبخش و در عینحال متفاوت، کمکم پی میبردم؛ چراکه میدیدم همهی این حالات و احساسات در یک کیفیت خاص با هم مشترکند؛ و آن این بود که همگی طوری دریافت میشدند که گویی به طور همزمان هم به لحظهی حال تعلق دارند و هم به لحظهای در گذشتهای دور؛ و به سبب همین کیفیت خاص و مشترک بود که میدیدم صدای برخورد قاشق با بشقاب کیک، و وضع نامسطح سنگفرش گذرگاه، و طعم خاص کیکِ مادلین چنان گذشته و حال را در هم آمیخته است که دیگر نمیدانم خود در کدام زمان حضور دارم. و حقیقت آن است که موجودی که در من بود و خود نیز این حالت را دریافت کرده بود، خیلی زود به وجه مشترک میان آمیزش روزهای رفته با زمان حال راه برده بود؛ و آن وجه مشترک خصیصهی برونزمانی آن بود؛ و آن موجود که در من بود موجودی بود که تنها هنگامی متجلی میشد که، به واسطهی اتحاد میان حال و گذشته، درمییافت که در تنها فضایی قرار گرفته است که در آن میتواند هم وجود داشته باشد و هم از کنه و ذات اشیا لذت برد؛ و آن فضا، البته، فضایی است بیرون از زمان.
—مارسل پروست، ترجمهی علیمحمد حقشناس