‏نمایش پست‌ها با برچسب مارسل پروست. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب مارسل پروست. نمایش همه پست‌ها

در جست‌وجوی زمان ازدست‌رفته

گذاشت پرتو نگاه آبی‌اش بر من ببارد، لحظه‌ای دودل ماند، ساقه‌ی ترد بازویش را باز و به سوی من دراز کرد، بدنش به پیش خم شد و باز بی‌درنگ به حالت نخستین برگشت چون بوته‌ای که خوابانده باشی و تا رهایش کنی وضعیت طبیعی‌اش را بازیابد.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی مهدی سحابی

عشق سوانِ مارسل پروست، در کار عظما نفیسی (عدل) و مهدی سحابی

امّا نباید فراموش کرد که سوان به سنی رسیده بود که انسان دیگر مستی و بی‌خبری آغاز جوانی را پشت سر گذاشته است و در این مرحله صرفاً از عاشق بودن لذّت می‌برد بدون این‌که انتظار احساس متقابلی از طرف داشته باشد. در عنفوان جوانی هدف از نزدیک شدن قلوب به یکدیگر چیزی جز عشق نیست امّا در میانسالی باز هم تبادل افکار بین دو فرد می‌تواند با نیروی تداعی موجبات پیدایش عشق را فراهم سازد. مرد در جوانی آرزوی تصاحب حجب زن مورد علاقه‌ی خود را دارد امّا بعدها درک این مطلب که موجود دلخواهش از مدت‌ها پیش شیفته‌ی او بوده است می‌تواند دلیل کافی برای عاشق شدن او به آن زن شود.

مقصد مرد در عشق در سنین بالاتر جز ارضای نفس و لذّتی کاملاً شخصی و ذاتی چیز دیگری نیست و در این حال منطق چنین حکم می‌کند که جذبه و زیبایی ظاهری زن در برانگیختن احساسات او نقش مهمی داشته باشد، درحالی‌که عملاً عکس قضیه صادق است؛ به این معنی که آگاهی از علاقه‌ی زن نسبت به خویشتن ممکن است در مردی که ابتدا کوچک‌ترین کششی نسبت به آن زن احساس نمی‌کرده، عشق (آن هم عشقی کاملاً حیوانی و جسمانی) به وجود آورد. پیش از رسیدن به این دوره از حیات مرد چندین‌بار با عشق روبه‌رو و آشنا شده است. قلبش آن آمادگی و بی‌دفاعی جوانی را در مقابل دلباختگی از دست داده و عشق دیگر نمی‌تواند در وجود او طبق قوانین طبیعی و ناشناخته‌ی خود پیش رفته و تحول یابد. در این دوران است که خود ما به کمک و یاری عشق می‌شتابیم و به وسیله‌ی حافظه و تلقین آن را از اصل خود منحرف کرده شکل دیگری به آن می‌بخشیم.

به این معنی که تا اولین اثر و علامت آن محسوس شد به وسیله‌ی خاطرات گذشته‌ی خود پیدایش علایم و آثار بعدی را تسریع می‌کنیم. از آنجا که ترانه‌ی عشق از آغاز تا پایان در وجود ما حک شده و نقش بسته است کافی است زنی پیش‌درآمد آن را زمزمه کند تا تحت‌ تاثیر زیبایی سحرانگیز آن قرار گرفته بقیه را به گوش دل بخوانیم. حال اگر آن زن آواز را از نیمه، یعنی از آنجا که از نزدیکی قلوب عشاق حکایت می‌کند، شروع کند ما به دلیل این‌که این موسیقی برایمان مأنوس و آشناست می‌توانیم در همان قسمت ترانه که او انتظار دارد به او ملحق شده و با وی همصدا شویم.

—ترجمه‌ی عظما نفیسی (عدل)


امّا در سنی که سوان کم‌کم به آن پا می‌گذاشت که دیگر چندان امیدی نداریم و می‌توانیم برای خود لذّت مهربانی، بدون چندان توقعی به دوسره بودنش، عاشق شویم، این نزدیکی دل‌ها اگر به مانند آغاز جوانی همان هدفی نباشد که عشق الزاماً جست‌وجو می‌کند، با تداعی فکری چنان نیرومندی با عشق یکی می‌شود که اگر پیش از آن پدید آید می‌تواند آن را برانگیزد. در گذشته آرزو می‌کردیم دل زنی را که عاشقش بودیم به دست آریم، بعدها، همین حس که دلی زنی با ماست می‌تواند برای عاشق کردنمان به او بس باشد. بدین‌گونه از آنجا که در عشق پیش از هر چیز به جست‌وجوی لذتی ذهنی‌ایم، در سنی که به نظر می‌رسد گرایش به زیبایی یک زن بزرگترین بخش دلدادگی باشد، عشقی ـــ‌هرچه بدنی‌تر‌ـــ می‌تواند پدید آید بی‌آن‌که، در آغاز، تمنایی در کار بوده باشد. در این دوره‌ی زندگی پیشتر چند باری دچار عشق شده‌ایم؛ و او دیگر خودبه‌خود و به پیروی از قانون‌های ناشناخته‌ی بی‌چون و چرایش، در برابر دل شگفت‌زده و ناتوان ما، عمل نمی‌کند. ما هم کمکش می‌کنیم، با حافظه  با تلقین در آن دستکاری می‌کنیم. با شناختن یکی از نشانه‌هایش نشانه‌های دیگرش را به یاد می‌آوریم و زنده می‌کنیم. از آنجا که ترانه‌اش را ازبریم، و کلمه‌به‌کلمه به دل سپرده‌ایم، نیازی نیست زنی اولش را ـــ‌سرشار از ستایشی که زیبایی برمی‌انگیزد‌ـــ به ما بگوید تا دنباله‌اش را به یاد آوریم. و اگر او از میانه‌ی ترانه آغاز کند ـــ‌آنجا که دلها به هم نزدیک می‌شود، آنجا که می‌گوییم تنها برای همدیگر زنده‌ایم‌ـــ آن اندازه به این موسیقی آشناییم که بتوانیم بی‌درنگ در همان‌جا که او می‌خواهد با او همنوا شویم.

—ترجمه‌ی مهدی سحابی

زمانِ بازیافته

باورم شده بود که خدمتکار هم‌اکنون پنجره‌ی روبه‌ساحل را باز کرده است و اینک هر چیزی مرا فرا می‌خواند تا از پله‌ها پایین بروم و در امتداد سدّ ساحلی در کنار دریایی برآمده با مد کامل قدمی بزنم. دستمال سفره‌ای که با آن داشتم دهانم را پاک می‌کردم، درست همان حالت آهارزدگی دستمال سفره‌ی دیگری را داشت که من در اولین روز ورودم به بالبک و در جلوِ دریچه‌ی اتاقم که به ساحل بازمی‌شد با دشواری تمام کوشیده بودم سروصورتم را با آن خشک کنم؛ و اینک در کتابخانه‌ی عمارت گرمانت از لابه‌لای همان دستمال سفره بود که اقیانوسی به رنگ آبی متمایل به سبز بالهای خود را، همانند دم طاووسی، به اطراف می‌گسترد، و من نه‌تنها از دیدن این رنگها، بلکه از حضور در آن لحظه لذت می‌بردم که آنها را پدید آورده بود؛ و این آن لحظه بود که تمام زندگیم به انتظاری دراز در راه آن مبدل شده بود؛ و من در بالبک به سبب خستگی مفرط و اندوه عمیق نتوانسته بودم بدان راه یابم؛ ولی اینک این‌چنین ناب و رهاشده از قالب اصلی خود و آزاد از کمبودهای دریافت بیرونی مرا از بهجت و سرور سرشار می‌کرد... دریافتم که در خلق اثر هنری که اینک احساس می‌کردم بدان بپردازم بی‌آن‌که طرح آن را آگاهانه در ذهن داشته باشم، بی‌شک، با دشواریهای بزرگ مواجه خواهم بود؛ چون می‌دانستم ناگزیر از آنم که بپذیرم تا هر جز از اجزای متوالی آن را بار دیگر با ماده‌ای متفاوت بازسازی کنم. ماده‌ای که برای بازسازی خاطراتی متناسب است که با دریا و ساحل سروکار دارد، البته، به کلی متفاوت است با ماده‌ای که به درد بازآفرینی یادهایی می‌خورد که با بعدازظهرهای ونیز گره خورده است؛ چه این یکی به ماده‌ای تازه نیاز دارد که از شفافیتی ویژه برخوردار باشد، و از طنینی خاص، و از تراکمی دیگر؛ و باید که تازه و گلرنگ نیز باشد؛ و تازه این‌همه متفاوت است با ماده‌ای که با آن بخواهی غروب ریوبِل را توصیف کنی؛ جایی که چون در اتاق ناهاخوری‌ای می‌نشستی که دریچه‌هایش به باغ باز می‌شد، آشکاره می‌دیدی که هرم گرما دارد از هم فرومی‌پاشد، دارد فرومی‌بارد، دارد می‌آید تا بر زمین بیارامد؛ و در همان حال می‌دیدی که دیوار گلپوش و رزپوش رستوران دارد با آخرین اشعه‌ی خورشید مغربی گر می‌گیرد؛ و واپسین آبرنگ نور روز همچنان در آسمان پا پس‌ می‌کشد. و من این‌همه را به سرعت در ذهن خود مرور کردم؛ و این‌همه را من بیشتر از آن جهت به سرعت به ذهن خود فراخوانده بودم که در میان آنها به جست‌وجوی راز آن نشاط و بهجت بپردازم که با چنین شخصیت شگرف و چنین اطمینان سمجی از شادیهای دیگر متمایز می‌ماند؛ و این جست‌وجویی بود که دنباله‌اش را پیش از آن رها کرده بودم. و اینک داشتم به آن راز، از رهگذر همسنجی همه‌ی این حالات و احساسات لذت‌بخش و در عین‌حال متفاوت، کم‌کم پی می‌بردم؛ چراکه می‌دیدم همه‌ی این حالات و احساسات در یک کیفیت خاص با هم مشترکند؛ و آن این بود که همگی طوری دریافت می‌شدند که گویی به‌ طور همزمان هم به لحظه‌ی حال تعلق دارند و هم به لحظه‌ای در گذشته‌ای دور؛ و به سبب همین کیفیت خاص و مشترک بود که می‌دیدم صدای برخورد قاشق با بشقاب کیک، و وضع نامسطح سنگ‌فرش گذرگاه، و طعم خاص کیکِ مادلین چنان گذشته و حال را در هم آمیخته است که دیگر نمی‌دانم خود در کدام زمان حضور دارم. و حقیقت آن است که موجودی که در من بود و خود نیز این حالت را دریافت کرده بود، خیلی زود به وجه مشترک میان آمیزش روزهای رفته با زمان حال راه برده بود؛ و آن وجه مشترک خصیصه‌ی برون‌زمانی آن بود؛ و آن موجود که در من بود موجودی بود که تنها هنگامی متجلی می‌شد که، به واسطه‌ی اتحاد میان حال و گذشته، درمی‌یافت که در تنها فضایی قرار گرفته است که در آن می‌تواند هم وجود داشته باشد و هم از کنه و ذات اشیا لذت برد؛ و آن فضا، البته، فضایی است بیرون از زمان.

—مارسل پروست، ترجمه‌ی علی‌محمد حق‌شناس