گذاشت پرتو نگاه آبیاش بر من ببارد، لحظهای دودل ماند، ساقهی ترد بازویش را باز و به سوی من دراز کرد، بدنش به پیش خم شد و باز بیدرنگ به حالت نخستین برگشت چون بوتهای که خوابانده باشی و تا رهایش کنی وضعیت طبیعیاش را بازیابد.
—مارسل پروست، ترجمهی مهدی سحابی