حکایتِ هیجدهمِ اردیبهشتِ بیست‌وپنج

اگر ترسم بود. اگر ترس ماندن فاصله‌ها را داشتم، حتماً جرئت‌های مسخره‌ی دیروزیم را کنار می‌گذاشتم—همین‌طور وسیله‌های تازه می‌یافتم، تا تقاطع دو نور غریب را که از آفتاب آن روز آمد به تو بگویم. گفتی خواب‌هایت را مثل همان دو نور غریب روز تاریک مدفون کن. بگذار حوصله شوند و بمیرند.

—علیمراد فدایی‌نیا