کنار کارما

بویِ بارانِ نم‌نمِ صبحگاهی بیدار و شیدایم کرده بود. پتوی‌سبک‌برشانه، یله ایستادم کنارِ پنجره و میناهایِ ریزی را تماشا کردم که تک‌قطره‌ها تکانشان می‌دادند. یک‌ لیوان شیر سرد را مزه‌مزه کردم تا راهِ نفس باز شود. تمامِ دیشب باریده بود و باریده بودم. گفته بود من این سکوت‌ تو را ازبرم که تا ابد ادامه‌اش می‌دهی. نالیده بودم که گفتنی نیست. گاهی قصّه این‌قدر پیچ‌وتاب می‌خورد، گره برمی‌دارد و حفره‌دار می‌شود که دیگر حتا نمی‌دانی از که مکدری، از که سبک‌تر و از که بریده‌. چشم باز می‌کنی و می‌بینی راوی سوم شخصی شده‌ای که مجبوری جز آن سکوت، حقِ حاکمیت بر آن ماهیچه‌یِ ضربان‌دارِ سمتِ چپِ سینه را هم حفظ کنی.

به‌نوازش گفته بود فراموش کن دیوانه‌جان. نهیب زده بودم که سعی خواهم کرد. اردیبهشت ماهِ فراموش‌کردن‌هاست و فراموشی سخت فریبا و طناز است؛ سخت «دروغ‌وعده و قتال‌وضع و رنگ‌آمیز».

—اردیبهشت ۱۳۹۶