برملا کردن رازْ گونه‌ای مردن است.

آدم‌ها با گفتنِ داستان و راز خود دیگر خصمِ هم نیستند؛ دیگر چیزی برای پنهان کردن ندارند؛ فهم‌پذیر می‌شوند. مهار می‌شوند. ناشناسْ گنگ است و منشأ خطر —منشأ هراسِ همیشگی. راز-دارْ غریب است و جدا و دست‌نیافتنی اما وقتی رازش را برای ما واگو می‌کند، عریان می‌شود؛ شناخته می‌شود و به‌ناگاه، به‌تمامی شروع به «هیچ شدن» می‌کند. فهم می‌شود و در این مفاهمه دیگری اهلیِ ذهن ما شده حل می‌شود؛ می‌رود جایی در بین مقولات و دسته‌بندی‌ها و ردیف‌ها و قفسه‌ها و برچسب‌ها و شناخته‌ها و آرام‌گرفته‌ها و رام‌شده‌ها. هیچ‌چیز را به‌هم نمی‌ریزد. خیالمان راحت می‌شود. قرار می‌گیریم. چرا؟ چون خطرْ مرده است. برملا شدنِ داستان همانا و مردن همان. آدم‌ها با برملا کردن رازهاشان و گفتن ماجرا در واقع آزاد نمی‌شوند؛ «هیچ» می‌شوند. راز-دارْ تا وقتی زنده است که لب به گفتن باز نکرده باشد. پس از آن دیگر چیزی برای فتح کردن و کشف کردن و خطرناک بودن و به ماجرا طلبیدن وجود ندارد. هیچ نیست. کشتنِ فیزیکی او هم كَأَن‌لَمْ‌يَكُنْ تلقی می‌شود. آدم نباید راز خودش را بگوید وگرنه، هزارویک شب که سهل است، هشتادواندی شب هم طول نخواهد کشید.

—از زخم‌های نهانی، عماد مرتضوی