‏نمایش پست‌ها با برچسب ساموئل بکت. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب ساموئل بکت. نمایش همه پست‌ها

پروست

دیروز سنگ فرسخ‌نمایی نیست که از آن برگذشته باشیم، بلکه سنگ روزشماری است پاکوفته در گذر سالیان، و به‌طرز برنگشتنی جزئی از ماست، درون ماست، سنگین و پُرخطر. ما صرفاً از دیروز خسته‌تر نشده‌ایم، ما دیگری شده‌ایم و دیگر نه آنچه قبل از مصیبت دیروز بوده‌ایم.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

پروست

ما را نه از ساعت‌ها گریزی است و نه از روزها. و از فردا نه بیشتر از دیروز. ما را از دیروز گریزی نیست، چراکه دیروز تغییر شکلمان داده مگر این‌که ما تغییر شکلش داده باشیم. آن‌گاه که این دگرگونی رخ داده باشد، جلوه‌ی لحظه‌ی دگرگونی چندان اهمیتی ندارد. دیروز مرزی نیست که از آن گذشته باشیم، سنگ‌پاره‌ای است در راه‌کوره‌های قدیمی و فرسوده‌ی سالیان که به‌گونه‌ای چاره‌ناپذیر جزئی از ما می‌شود و آن را، سنگین و آزارنده، در خویش می‌بریم. تنها این نیست که دیروز اندکی بیشتر فرسوده‌مان کرده باشد؛ ما چیز دیگری می‌شویم، دیگر همان نیستیم که پیش از مصیبت دیروز بودیم. دیروز روز مصیبت‌بار است، هرچند که رویدادش چنین نبوده باشد. این‌که امور بر وفق مراد بوده یا نبوده باشد، هیچ واقعیت و معنایی ندارد. شادی‌ها و دردهای بی‌واسطه‌ی جسم و روح زایدند. دیروز هرچه بوده از همه‌ی لحاظ با تنها جهان دارای واقعیت و معنا درآمیخته است، با جهان شخصی ناخودآگاهمان که درک آن از جهان از دیروز به این‌سو تعادل خود را از دست داده است. بدین‌سان ما خود را در همان وضعیت تانتال می‌یابیم، با این تفاوت ناچیز که ما اسیر وسوسه‌های خود هستیم و انگیزه‌ی همیشگی‌مان برای وقوف به واقعیت شاید اشکال متنوع بیشتری را عرضه می‌کند. خواست‌های دیروزمان، که برای من دیروزمان ارزش داشت، دیگر برای من امروزمان ارزشی ندارد. آنچه مایه‌ی یأس است، عدم چیزی است که آن را ارضاشدگی می‌نامیم. ارضاشدگی چیست؟ ارضاشدگیْ همسانی فرد و موضوع خواست است. اما فرد در راه مرده‌ است ـــــ‌و بی‌شک بارها. اینکه فرد «ب» بر اثر ابتذال موضوع مورد علاقه‌ی فرد «الف» سرخورده باشد، به همان اندازه خردناپذیر است که امید سیر شدن با تماشای غذا خوردن همسایه. حتا در موردی که بر اثر یکی از آن معجزه‌های نادر همزمانی که در پی آن تقویم امور به موازات تقویم احساسات ورق می‌خورد خواست ارضا شود و فرد به آرزوی خود (به معنی دقیق بیمارگونه‌ی آن) دست یابد، آن‌گاه که تطابق این دو بسیار کامل است، لحظه‌ی ارضاشدگی چنان لحظه‌ی خواست را فسخ می‌کند و جای آن را می‌گیرد که گویی رویدادی اجتناب‌ناپذیر بوده است و از آن‌جا که هر تلاش فکری آگاهانه برای ساختن واقعیت از آنچه نامرئی و تصورناپذیر است بیهوده از آب درمی‌آید نمی‌توانیم از شادی خود لذت ببریم، چراکه با اندوه‌مان سنجش‌پذیر نیست. پروست این نکته را تا حد تهوع تکرار می‌کند که حافظه‌ی ارادی به‌عنوان ابزار یادآوری هیچ ارزشی ندارد. تصویری که این حافظه ارائه می‌دهد همان‌قدر با واقعیت بیگانه است که افسانه‌ی آفریده‌ی خیال یا کاریکاتور پرداخته‌ی دریافت مستقیم. تنها یک درتاب واقعی و یک شیوه‌ی یادآوری بی‌نقص وجود دارد و ما از اعمال کمترین دخالتی در این یا آن دیگری عاجزیم.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی رضا خاکیانی

نخستین عشق

آن‌ها را خوب نمی‌شناسم، دردهایم را می‌گویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکته‌اش در همین است. خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله‌ی حیرت، تا مرحله‌ی ستایش، در کره‌ای دیگر. به‌ندرت، امّا همین‌قدر کافی است. زندگی به این سادگی‌ها نیست. این‌که بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همه‌چیز است. درد مطلق! ولی این می‌شود رقابت، رقابت نامشروع. بااین‌همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما به‌تفصیل سخن خواهم گفت و برای آن‌که روشن‌تر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع می‌کنم و با نظم‌وترتیب و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسه‌ی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. به‌همین‌منوال، برای کسانی که آن‌قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کرده‌ام، از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت که آدم بی‌آن‌که افزون‌زده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمی‌کند.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

متن‌هایی برای هیچ

این منم در او که به یاد می‌آورم، شب واقعی را، این رویای من است، رویای شب بی‌فردا، و او فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را، سپیده را، و بعد، روز را، همان‌طور که دیروز توانست که تاب بیاورد دیروز را. آه می‌دانم، این من نیستم، هنوز این من نیستم، این کهنه‌سربازی است خوکرده به روزها و شب‌ها، اما فراموش می‌کند، به من فکر می‌کند، بیش از آنچه باید، و هنوز صبح بسیار دور است، شاید بالاخره وقت آن را داشته باشد که دیگر ندمد.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی علی‌رضا طاهری عراقی

یک سرشب

پیدا شد او افتاده‌برزمین. از اتّفاق. نه گمِ کسی شده بود. نه پِی‌اش کسی می‌گشت. یک پیرِ زن پیداش کرد. معلوم نیست. این صحبتِ خیلی قدیم‌هاست. او دربه‌در در جست‌وجوی وحشی‌ی گل‌ها بود. زردِ فقط‌زرد. چشمش نبود مگر فقط پیِ این‌ها که پای‌اش گرفت به اوی افتاده‌بر‌زمین. اوی صورت‌به‌زیرِ دست‌گشاده. اوی بارانی‌به‌تنْ‌درآن‌وقتِ‌سال. پنهانِ تنْ یک مدیدِ ردیف از دگمه‌ها تمام‌ْبسته‌تا‌پایین. دگمه‌های تمام‌ْشکل‌و‌اندازه. سرْپا که می‌پوشید پایینِ بارانی زمینْ می‌روفت. به‌نظر خوب نشست. پهلوی سرْ یک کلاهِ یک‌بَری افتاده‌بر‌زمین. هم به‌بَر هم به‌کاسه افتاده. اوی اُفتان‌زچشمْ افتاده در آن سبزْطورْ بارانی. چشمِ جویان‌زدور را گیرا فقط سفیدی‌ی سر بود. او قبلن او را دیده باشد جایی؟ سرِپا قبلن جایی؟ تُند این‌همه نه. اوی سراپا سیاه به‌تن. پایینِ دامنِ سیاه‌ِ مدیدش کشان‌کشانْ به چمن. پایانِ روز بود. دوْر اگر به‌سمتِ شرق می‌زد از پی سایه‌اش می‌افتاد. یک سایه‌ی مدیدِ سیاه. فصلِ برّه‌ها بود. ولی برّه هیچ نبود. او برّه هیچ نمی‌دید. شخصِ ثالث اگر سر می‌رسید تنِ آن‌ها تنها تن‌هایی بود که می‌دید. اوّل تنِ ایستاده‌ی پیرِ زن. بعدْ با نزدیکترشدنْ آن افتاده‌برزمین. به‌نظر خوب نشست. متروکْ دشت‌ها. پیرِ زنْ سراپا سیاهِ خشکش‌زده. تنِ خشکش‌زده‌به‌زمین. قدری زردْ در انتهای آستینِ سیاه. سفیدِ موی توی چمن. شرقِ غرقِ شب. تُند این‌همه نه. هوا. آسمانِ تمام‌روز‌گرفته‌تاسرشب. در غربِ‌شمال‌غربْ نزدیکِ حاشیه آفتابِ سرْزده‌آخر‌سْر. باران؟ چند قطره اگر که بخواهی. چند قطره‌ی درْصبح اگر که بخواهی. به زمانِ حال تا خاتمه. این صحبتِ خیلی قدیم‌هاست. اوی تمامِ‌روز‌کُپ‌توی‌خانه‌کرده با آفتاب می‌زند بیرون. اوی شتابان برای رسیدن به دشت. در عَجَب از ندیدنِ هیچ‌کس درراهْ او که تَبالودْ دربه‌درْ در جست‌وجوی وحشی‌ی گل‌هاست. تَبالودْ شاهدِ قریبی‌ی شب. اوی درعجب از غیابِ برّه‌ها به‌وفور این‌جادراین‌وقتِ‌سال. اوی به‌تن‌ْسیاهی که تن کرد وقتی که بیوه شد جوانِ جوان. برای تجدیدِ گل‌های بر مزارْ او دربه‌در شده در جست‌وجوی گل‌ها که او عاشقشان بود. ولی به‌خاطرِ کمی‌ی زردْ در انتهای آستینِ سیاه لابد گلی نبود. پس فقط اقلِّ گل باشد. این سومین عَجَبِ اوست از وقتِ بیرون‌زدنش. چرا که گل‌ها به‌وفور این‌جادراین‌وقت‌سال می‌رویند. کهنه رفیقْ سایه‌اش کلافه می‌کندش. آن‌قدر که او رو می‌کند به آفتاب. گل‌های پرت‌ازمسیرش را او یک‌بَری می‌رود به سراغ. او کاش می‌کند تمام شود غروب و آزاد بازْ دربه‌درْ در مدیدِ شفق شود. اضافه بر تشویشْ آشنا خش‌خشِ مدیدِ سیاهِ دامنش به چمن. با چشمِ نیم‌بسته می‌رود انگار کشیده‌اش باشی در زِلِّ زِلِّ نور. می‌تواند بگوید به خود یک سرشبِ اسفندفروردین و این‌همه اعجاب! نه یک کسی بیرون. نه یک برّه‌ای. تک‌وتوکْ گلی. سایه و خش‌خشِ کلافه‌کننده. و مافوقِ این‌ها همه شوکِّ خوردنِ پای‌اش به یک بدن. از اتّفاق. نه کمِ کسی شده بود. نه پی‌اش کسی می‌گشت. سیاه و سبزِ لباس‌ها اکنون مماسِ هم. پهلوی سرْ سفیدْ زردِ چند چیده‌ی گل. صورتِ پیرِ آفتاب‌روشن. صحنه زنده اگر که بخواهی. همه سکوتْ از اکنون به بعد. تا زمانی که او تکان نخورَد. آفتاب می‌رود آخرْسرْ وَ با او تمام سایه‌ها. این‌جا تمام‌ْ سیاه. محوِ کُندِ شفق. شبِ بی‌ستاره‌ی بی‌ماه. به‌نظر خوب نِشست. وَ دیگر همین.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی کیوان طهماسبیان

بیرون‌رانده

این کشنده است، خاطره‌ها را می‌گویم. پس بعضی چیزها را نباید فکر کرد، همان‌هایی که برای آدم عزیزند. یا نه، اصلاً باید آنها را فکر کرد، چون اگر فکرشان را نکنی خطر این هست که آنها را یکی‌یکی در حافظه پیدا کنی. یعنی باید مدتی، یک مدت حسابی، فکرشان را بکنی، هر روز و چندبار در روز، تا وقتی که یک لایه لجن رویشان را بگیرد به‌طوری که دیگر نتوانی از آن رد بشوی. این قاعده‌ی کار است.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی