آنها را خوب نمیشناسم، دردهایم را میگویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکتهاش در همین است. خود را از آن دور میکنم تا مرحلهی حیرت، تا مرحلهی ستایش، در کرهای دیگر. بهندرت، امّا همینقدر کافی است. زندگی به این سادگیها نیست. اینکه بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همهچیز است. درد مطلق! ولی این میشود رقابت، رقابت نامشروع. بااینهمه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما بهتفصیل سخن خواهم گفت و برای آنکه روشنتر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع میکنم و با نظموترتیب و بیآنکه عجله کنم پایین میروم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسهی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. بههمینمنوال، برای کسانی که آنقدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کردهام، از لحظههایی سخن خواهم گفت که آدم بیآنکه افزونزده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمیکند.
—ساموئل بکت، ترجمهی منوچهر بدیعی