نیایش
صخرهها
نیایش دستها و چهرهها بودند،
آرمیده در انقلاب هزارسالهی
فلک.
با بوسهی ماری در دست
انفجار سکوت
ـــــدر تهیـــــ میخواند.
جرعهای شبنم
در گرداب برمیخیزد.
تو دست افراشتهای
در خواب میخوانی.
تو
زمانی.
صد سال دارم
پیرزنی به من گفت
صد سال دارم.
اسمش فضه بود.
به پیشانیام دست زد،
بیخنده لمسم کرد،
سرش دایم میجنبید.
فضهی پیر! سایهها
لجن را میفشارند.
یکی بود، یکی نبود
چهار تن بودیم،
پنج مرد و سه زن.
در سالگرد یکی از ما
در خانهای
که خورشید شیشهاش را درخشان میکرد،
افسون نمرات بودیم.
کسی نگفته بود.
کسی نمیدانست.
خانه، خالی و
تنها و بیشیشه
بود.
آهنگ
آوای آفتاب،
آوای کوهسار،
ستون تنفسم،
در لحظهای حرکت،
همه یک لرزه دارند.
پروانه خاموش بود و
صدای باد خفه بود
سایه شاهینی سرگردان
بر جای پای من میگردید.
قطرهای
قطرهای از شراب خانگی بریز
بریزش
پیش از اینکه تشنگی
مرا به دوردست برد.
لنگر کشیده شد
بر عرشه بنوشیم
قبل از وداع با زندگی
بنوشیم
قطرهای از شراب خانگی
بر دکل بریز.
—ترجمهی بهمن محصص