تابستان همان سال

شب مه‌آلود بود. انگار تازه شروع کرده بودم. هیچ‌چیز یادم نبود، مثل تولد که از پیشترش چیزی توی کله‌ی آدم نیست. فقط خیال مبهم چیزی بود که انگار توی بیمارستان جا گذاشته بودمش. برنگشتم. فکر آن تمیزی و نظم دلخورم می‌کرد. رسیدم به ته خیابان، به خیابان ساحلی. از پسِ مه چراغ دکل‌ها پیدا بود. سر از بارانداز درآوردم. روی اسکله رفت‌وآمدی نبود. 7A خالی بود. در 7B لاوینا داشت آماده‌ی رفتن می‌شد، طناب‌هایش را جمع کرده بود. همه‌ی خبرها در 7C بود. آن‌جا کار بود اما خوابیده بود، از صف کارتن‌های روی اسکله می‌شد فهمید. سه ماه بود رنگ کارتن‌های آبجو پاک یادم رفته بود. طرف بار نرفتم. انتهای اسکله، اکوان چسبیده بود به 7C. خیالم ازش راحت بود. اکوان یک‌وقتی بار بچه‌ها بود. از پله‌های چوبی کشتی رفتم بالا. توی انبار ۲ سرک کشیدم، بوی ویسکی خورد به دماغم. باز شانس آورده بودم. بعد مدت‌ها بدشانسی پشت‌سرهم شانس آوردن کیف داشت. شروع کردم از پله‌های عمودی انبار پایین رفتن، اما نمی‌شد، با یک دست نمی‌شد. افتادم. توی خن دوم، بچه‌ها توی تاریکی جمع بودند. به خیال پلیس یکه خوردند و بعد که مرا دیدند بیشتر جا خوردند. خبر نداشتند. خودم برگشتنم را خبر نداده بودم.
گفتم «سلام بچه‌ها. عیشتونو به هم نمی‌زنم که؟»
هوای انبار سنگین بود.
«کی دراومدی؟»
«همین حالا. بچه‌ها من خیلی شانس دارم که تو یه همچه شبی بیرونم کردن، نه؟»
«اسی، ما هیچ شانس نداریم.»
«چرا؟»
«اون هیچ‌وقت به ما فرصت نمی‌ده.»
«کی؟»
«اون، اون دیگه...» و با سرش اشاره کرد به دریچه‌ی انبار، به آسمان تیره.
«مگه چی شده؟» داد زدم.
باز داشت کفرم درمی‌آمد.
«مگه مندی بهت نگفته؟»
«چی نگفته؟»
آن‌که جفت سطل‌های آبجو نشسته بود داد زد «چرا اذیتش می‌کنین؟ چرا بهش نمی‌گین که خودشم هیچ شانسی نداره؟»
مثل سرکارگرها داد می‌زد، مثل آن‌وقت‌های خودم. روبه‌روم ایستاد و یک قوطی گذاشت کف دستم. هیچ خوشم نیامد، انگار صدقه می‌داد.
گفت «اسی، اخراجت کرده‌ن.»
صدای قوطی را شنیدم، از دستم ول شده بود. نگاهشان به کف خن خیره ماند.
نفهمیدم سکوتشان چقدر طول کشید، از پله‌ها بالا رفته بودم، دو بار افتاده بودم زمین. باد سوز سردی داشت، پوستم را می‌درید و آن ولگرد سابق داشت دوباره آزاد می‌شد.

—ناصر تقوایی