برگشتم به کوچهی قدیمیِ تو. ساختمانهای جدید میساختند. باران آمده بود، شسته بود. سلام میکردم. جواب میشنیدم. صمیمانه و دوستانه. باران بعدازظهری خلوت را میگفت. تنها خوبیِ این کوچهها همان است. همان حرف قدیمی. همیشه گم میشوی. همیشه کمی که رفتی دیگر نمیدانی کجایی.
زیبایی سرگرمی نیست.
—علیمراد فدایینیا