‏نمایش پست‌ها با برچسب منوچهر بدیعی. نمایش همه پست‌ها
‏نمایش پست‌ها با برچسب منوچهر بدیعی. نمایش همه پست‌ها

نخستین عشق

آن‌ها را خوب نمی‌شناسم، دردهایم را می‌گویم. لابد علتش این است که من چیزی جز درد نیستم، نکته‌اش در همین است. خود را از آن دور می‌کنم تا مرحله‌ی حیرت، تا مرحله‌ی ستایش، در کره‌ای دیگر. به‌ندرت، امّا همین‌قدر کافی است. زندگی به این سادگی‌ها نیست. این‌که بگوییم چیزی جز درد نیست فقط ساده گرفتن همه‌چیز است. درد مطلق! ولی این می‌شود رقابت، رقابت نامشروع. بااین‌همه، اگر در فکرش باشم، و اگر بتوانم، روزی از دردهای عجیبم برای شما به‌تفصیل سخن خواهم گفت و برای آن‌که روشن‌تر باشد انواع آن را از یکدیگر تفکیک خواهم کرد. با شما از دردهای ذهنم سخن خواهم گفت و از دردهای دل یا دردهای عاطفی، از دردهای روح (این دردهای روح خیلی قشنگند)، و سپس از دردهای جسم، نخست از دردهای درونی یا نهانی، سپس از دردهای برونی، از موها شروع می‌کنم و با نظم‌وترتیب و بی‌آن‌که عجله کنم پایین می‌روم تا به پاها برسم که جایگاه میخچه، گرفتگی ماهیچه، برآمدگی کیسه‌ی زلالی، فرورفتن ناخن در گوشت، سرمازدگی، و عجایب غرایب دیگر است. به‌همین‌منوال، برای کسانی که آن‌قدر محبت دارند که به من گوش کنند، بر اساس روشی که مبدع آن را فراموش کرده‌ام، از لحظه‌هایی سخن خواهم گفت که آدم بی‌آن‌که افزون‌زده یا مست یا در حال خلسه باشد، هیچ حس نمی‌کند.

—ساموئل بکت، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

ببیت

به دفترش که نزدیک می‌شد قدم‌هایش را تندتر می‌کرد و زیر لب می‌گفت: «بهتر است عجله کنم.» در این شهر همه عجله می‌کردند فقط برای اینکه عجله کرده باشند. آدم‌ها توی اتومبیل‌ها عجله می‌کردند تا در ترافیک پرعجله از یکدیگر سبقت بگیرند. آدم‌ها عجله می‌کردند تا خودشان را به قطار برسانند درحالی‌که یک دقیقه‌ی بعد قطار دیگری می‌رسید، بعد عجله می‌کردند و از قطار پایین می‌پریدند و دوان‌دوان از این طرف خیابان به آن طرف خیابان می‌رفتند تا خودشان را به ساختمان‌ها برسانند و سوار آسانسورهای سریع‌السیر پرعجله شوند. آدم‌ها در اغذیه‌فروشی‌ها با عجله غذایی را می‌بلعیدند که آشپزها با عجله آن را سرخ کرده بودند. آدم‌ها توی سلمانی‌ها تند و تند می‌گفتند: «فقط یک بار صورتم را بتراش، عجله دارم.» در اداره‌ها و دفاتر کار تابلویی زده بودند که روی آن‌ها نوشته بود: «امروز خیلی کار دارم» و «خداوند جهان را در شش روز آفرید ـــ شما هم می‌توانید هر مطلبی دارید در شش دقیقه بگویید.» و در همین اداره‌ها و دفاتر کار آدم‌ها با بی‌تابی می‌خواستند از دست ارباب‌رجوع خلاص شوند. آدم‌هایی که پیرارسال پنج هزار دلار درآورده بودند و پارسال ده هزار دلار، به اعصاب داغان‌شده و مغزهای خشکیده‌ی خود فشار می‌آوردند تا بلکه بتوانند امسال بیست هزار دلار دربیاورند؛ و آدم‌هایی که بلافاصله پس از درآوردن بیست هزار دلار از پا درآمده بودند عجله می‌کردند تا به قطار برسند و دوره‌ی مرخصی خود را که پزشکان عجول تجویز کرده بودند با عجله بگذرانند.

ببیت هم در میان آنان با عجله به دفترش بازگشت تا در آنجا بی‌آنکه کار چندانی داشته باشد بنشیند و فقط کارمندانی را که وانمود می‌کردند دارند عجله می‌کنند تماشا کند.

—سینکلر لوییس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی

چهره‌ی مرد هنرمند در جوانی

یکی از آنها برای آنکه زبان لاتین او را امتحان کند، وادارش کرد تکه‌های کوتاهی از کتاب دیلکتوس را ترجمه کند و پرسید کدام یک از این دو جمله درست است: «روزگاران ما را عوض می‌کنند و ما در آنها عوض می‌شویم» یا «روزگاران عوض می‌شوند و ما با آنها عوض می‌شویم»؟

—جیمز جویس، ترجمه‌ی منوچهر بدیعی