دیگر شب برنمیگردد، من و تو،
میتوانیم قدم بزنیم
دور از جاده آواز بخوانیم
و هر برگ را سپاس بگوییم
اینسان برهنه و لرزان
که ما را در جامههای نورمان به جا خواهد آورد
که هوای آن خواهد کرد بگوید
آنان مردهاند، و دیرزمانی رنج بردهاند
چرا که ما ایستاده خواهیم بود
میان آنان که میافتند
ما که هیچ نداشتهایم، همهچیز را خواهیم بخشید.
—کلود استبان