یادْ حق است، حق دارد. یادِ کسی که بیاید، هر چه دور و محو ــــچون طرحِ صورت، در آینهی بخارگرفتهی حمامــــ یا نزدیک و محو ــــچون در آینهی بخارگرفتهی حمام، طرحِ صورتیــــ یا پَرت و بیخود، باید دست بُرد به گشودنِ راهی، پاک کردنِ بخاری، تا سیمای مبهم پیشتر آید و دور شود و شاید روشن شود. از دور روشنم، به محاوراتِ بیگاه.
«حق است یادِ تو که میانهی حرفهای بیخودی بیاید. سیمهایی که صدای مخصوص دارند، زنی که میداند زخمههای این سیوپنج سال با چه آهنگی نواخته و آمدهاند. بعد تلخیست. تلخیِ دهان، وقتِ بیداریِ دیر. مکعبهای سیمانیِ موجشکن است، آینهی کثیفِ حمام، سفرههای باز و غذاهای نیمخوره.»
بسترْ نور است. در آن روشنتریم. مرگها و عشقها، تجلیاتِ حسن و لطفها، بیماریهای مزمن و ناتوانی، بدنهای علیل، محتضر، خواب، عریان یا گرم همه در پهنهی بستر نمایانده میشوند. بدنهای پوشیده هم همیشه همسایهاند با ناخوشی، مرگ، اندوه. بستر و مرگ، ملازم بودهاند از زمانی؛ بستر و اشرافیت هم از دیرزمانی تا همین قرن نوزده توأمان در یاد و نقاشی.
وویار کارهای دیگری هم دارد با همین موتیفِ «خواب» یا «خوابیده» یا «از هوشیاری رفته»، این کار شاید معروفترین. یکی با صورتِ تیرهتر، یکی پیرتر، یکی شباهت به مرگ میبرد، یکی ناتوانتر از آن که صورتی ازش پیدا باشد؛ در این یکی اما شاید تمام کار ملتفت صورتِ خوابیده باشد. در آن چندتای دیگر، جهان را پهنههای رنگیِ مسطح و دستیافتنی و بیرمز و راز ساختهاند، سطوحی از اشیا که فقیرند و «بیجان»، یا بهتر بگوییم «بهچشمآمدنی»، در این یکی اما اتاق و جهان اطرافِ تختخواب ــــاین اریکهی ساکنِ از تولد تا مرگــــ فرورفته در رنگهای پوشاننده، دستنیافتنیست و البته رازآمیز. صورت فرورفته در بالش آرام است، چیزی از بدنِ پوشیده در روانداز پیدا نیست، از اتاق هم چیزی دستگیر سخت بشود. پهنهی بالای تابلو هم یک منظره ساخته انگار، چشم را میبرد و برمیگرداند. اتاقِ محرم، ملافهها و تختخوابِ پوشاننده و حریم، چشمهای بسته و پوشیدهازنور، یادهایی که وقتِ خواب میآیند.
یادْ محرمانه میگذرد.
—مانا روانبد