از زخم‌های نهانی

«تو» حالا نام زخم است؛ زخمی از همه زخمی‌تر. هیچ‌چیز از خودِ «تو» کارگرتر نیست. حتا «نبودنت»، حتا «دیگر نبودنت». حتا «رفتنت»، «آمدنت»، «پیغام‌های گاه‌و‌بی‌گاهت»، «عکسی از تو که ناگهان از لای صفحاتِ تربیت احساساتِ خاک‌گرفته‌ی فلوبر بیرون می‌افتد». دیگر هم هیچ «تو»یی، حتا خودِ تو، نمی‌تواند کاری با «زخمی که به جا گذاشتی» بکند. شمشیر تو از تیزی افتاده اما پوستِ من خاطره‌ی عبور تو را مرور می‌کند. خاطره‌ی تو را عبور می‌دهم از پوستِ چاک‌چاک. خاطرَت، انگار بخواهد طفلِ تشنه‌اش را آب بدهد، این‌قدر در این درّه می‌رود و می‌آید که چشمه‌ها می‌جوشد از دلِ زخم ـــــ‌زبان باز می‌کند از نو. اما زخمی که می‌بندد، پوستِ اضافه می‌آورد. پوست با تکرارِ خودش بافتی تازه می‌سازد؛ زخمْ اضافه‌ای می‌زاید: مازادِ زخم. این مازادِ عبور و مرور یادِ توست.

—عماد مرتضوی