به اتاق کارش برگشت. پنجره رو به تاریکی شب گشوده بود. شب کمتر از وقت شامگاه سنگین و متراکم بود. ماه بالا میآمد و از روی درختان، طرح چمنها و خیابانهای رنگباختهی باغ مشخص میشد. شبح برجْ شبزندهداری میکرد، افسرده و احمقانه. یک ماه پیش، از همین پنجره، شاهد صحنهی عجیبی شده بود. زن و مردی از خیابان مرکزی باغ پیش میآمدند. مردی تک به طرف آنها میرفت. چون به هم رسیدند، ایستادند. سپس زن بازو در بازوی مرد تنها افکند و از راهی که آمده بود بازگشت. مرد دیگر پس از آنکه چند قدمی رفت ناگهان سر برگرداند و شلیک کرد. اندام زن در پهنای خیابان افتاد. آن دو مرد روی او خم شدند و جسدش را به روی نیمکت باغ حمل کردند و سپس بیشتاب از آنجا دور شدند. لکهابری روی ماه را گرفت و نیمکت در تاریکی فرورفت. چون ابر گذشت نیمکت خالی بود.
—میشل دئون، ترجمهی ابوالحسن نجفی