این منم در او که به یاد میآورم، شب واقعی را، این رویای من است، رویای شب بیفردا، و او فردا چگونه خواهد توانست که تاب بیاورد فردا را، سپیده را، و بعد، روز را، همانطور که دیروز توانست که تاب بیاورد دیروز را. آه میدانم، این من نیستم، هنوز این من نیستم، این کهنهسربازی است خوکرده به روزها و شبها، اما فراموش میکند، به من فکر میکند، بیش از آنچه باید، و هنوز صبح بسیار دور است، شاید بالاخره وقت آن را داشته باشد که دیگر ندمد.
—ساموئل بکت، ترجمهی علیرضا طاهری عراقی