لووینا

بطریِ آبجو را خالی کرد تا اینکه فقط حباب‌هایِ کف درش باقی ماند، بعد ادامه داد: «توی لووینا هرجا را که نگاه می‌کنی می‌بینی جایِ خیلی غم‌انگیزی‌ست. شما دارید می‌روید آنجا، پس خودتان خواهید دید. من می‌گویم آنجا جایی‌ست که غم آشیانه کرده، جایی‌ست که خنده را نمی‌شناسد، انگار صورتِ مردم یخ بسته. اگر دوست داشته باشید می‌توانید هروقت بخواهید این غم را ببینید. نسیمی که آنجا می‌وزد، آن را این‌طرف‌ و‌ آن‌طرف می‌برد، اما هیچ‌وقت از آنجا ریشه‌کنش نمی‌کند. انگار آنجا به دنیا آمده. شما می‌توانید کم‌وبیش بچشیدش و احساسش کنید، چون همیشه رویِ شما می‌افتد و رودرروی‌تان می‌ایستد، و مثلِ مشمایِ بزرگی رویِ گوشتِ زنده‌یِ قلب سنگینی می‌کند.

مردم آنجا می‌گویند وقتی قرصِ ماه کامل است به‌وضوح شکل و شمایلِ باد را می‌بینند که خیابان‌هایِ لووینا را جارو می‌کند، می‌بینند که پشتِ سرش پتویِ سیاهی می‌کشد، اما چیزی که من همیشه شب‌هایِ مهتابی توی لووینا دیده‌ام نقشِ نومیدی بوده ـــــ همیشه.

—خوان رولفو، ترجمه‌ی فرشته مولوی