شیدایی لل و. اشتاین

— یک همچو روزِ بی‌واقعه‌ای را هیچ‌وقت نمی‌توانستم تصور کنم.
— بااین‌حال، داریم به جایی می‌رسیم، حتا اگر هیچ اتفاقی نیفتد، داریم به یک مقصدی می‌رسیم.
— کدام مقصد؟
— نمی‌دانم. جز یک مشت چیزهایی درباره‌ی سکونِ زندگی، چیزِ دیگری نمی‌دانم. آن‌هم وقتی خود همین هم، همین زندگی، دارد می‌شکند. این را می‌دانم.

لُل همان پیراهنِ سفیدی تنش است که قبلاً به‌تن داشت، اولین بار که در خانه‌یِ تاتیانا کارل دیدمش. دکمه‌هایِ بازِ پیراهن، زیرِ بارانیِ خاکستری، پیداست. بارانیِ خاکستری را، همچنان‌که چشمم به پیراهن است، از تن درمی‌آورد، بازوهایِ عریانش آشکار می‌شود. در طراوتِ بازوانش تابستانی نهفته است.

—مارگریت دوراس، ترجمه‌ی قاسم روبین