پیی خودشکنی، نقل سرگذشت خود میکرد؛ همه آنگاه ازو، صلیبکشان، میگریختند. در قریهها که هماکنون پشت سر گذاشته بود، تا شناخته میشد، درها را میبستند، برو نهیبها میزدند، برو سنگها میفکندند. دلرحمتران کاسهیی لب پنجره میگذاشتند، پس بادگانه را میبستند تا چشمشان به او نخورد.
رانده از همهجا، از مردمان کناره گرفت؛ و به ریشهها خورش میکرد، به گیاهان، به میوههای وحشی، و صدفها که به راستای کرانها میجست.
گاهی، در خم دامنهیی، آن پایین، انبوهی بام میدید تنگ هم، با سرمنارههای سنگی، پلها، برجها، کوچههای تیرهی متلاقی، که از آنجا زمزمهیی مدام، تا به او برمیخاست.
نیاز آمیزش با زندگانیی دیگران او را سوی شهر میکشاند. اما حالت حیوانیی چهرهها، هایوهوی کسبوکارها، بیمایگیی گفتوگویها دلفسردهاش میکرد. روزهای عید، که درای کلیساها مردمان را همه در سپیدهها به نشاط میآورد، به اهالی نظاره میکرد، که از خانه درمیامدند، پس به پایکوبیها در میدانها، سقاخانههای فقاع در چارسوقها، به سارههای مشجرِ درِ اعیانیی شاهزادهها، و شام که میشد، از گلجامهای رنگیی کوتاه، به میزهای درازِ خانوادگی آنجا که بچههای کوچک را مادربزرگها به زانو داشتند؛ هقهقه در گلوی او گره میخورد، و او سوی دشت برمیگشت.
به تماشای کرهها میان علفچرها، پرندهها در آشیانهها، خسندهها بر گلها، جانش از مهر تیر میکشید؛ همه، نزدیک که میشد، به دور میدویدند، رمیده نهان میشدند، تیز پر میزدند و میرفتند.
او در پیی خلوتها بود. ولی باد به گوشش خرههای احتضار میامد؛ اشکهای ژاله، که روی خاک میفتاد، یادآور آن چکههای سنگینتر بود. آفتاب، همهی شامگاهها، در ابرها خون میکرد؛ و هر شبی، در رویا، مادرکشی و پدرکشی ازنو بود.
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
بادگانه. «دریچهی مشبکی را گویند که از درون خانه بیرون را توان دید و از بیرون درون را نتوان دید» (برهان قاطع). کرکره (فرهنگ عمید). به جای auvent که، به تذکار ویراستار فرانسوی، به معنای کرکره آمدهست.
ساره. یا «سار» پردهست.
مشجر. برای damas، «پارچهیی که نقشههای آن شاخ و برگ باشد» (فرهنگ نفیسی).
—گوستاو فلوبر، ترجمهی بیژن الهی