ایوان

مادر یادها، دلبر دلبران،
ای تو همه‌ی خوشی‌های من، ای تو همه‌ی فریضه‌های من!
به یاد بیاور دلاویزی نوازش‌ها را،
گرمی کاشانه و لطف شب‌ها را،
مادر یادها، دلبر دلبران!

شب‌های تابناک از فروزش زغال،
و شب‌های پوشیده از بخارهای گل‌رنگ در ایوان،
چه نرم بود بر من سینه‌ی تو! چه مهربان بود بر من دل تو!
ای‌بسا سخن‌های فناناپذیر که به یکدیگر گفتیم،
شب‌های تابناک از فروزش زغال.

چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!
چه ژرف است فضا! چه نیرومند است دل!
چون من بر تو خم می‌شدم، ای شهبانوی دلارامان،
چنین می‌پنداشتم که عطر خون تو را به دم درمی‌کشم.
چه زیباست خورشید در عصرهای گرم!

شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری،
و چشمان من در سیاهی، مردمک‌های تو را می‌توانست دید.
و من نفس تو را می‌آشامیدم، چه حظّی! چه زهری!
و پاهای تو در دستان برادرانه‌ی من می‌خفت.
شب، هر دم انبوه‌تر می‌شد چون دیواری.

من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم،
و گذشته‌ی خود را بازمی‌بینم که در زانوان تو جمع شده،
زیرا چه سود زیبایی‌های خوابناک تو را در جاهای دیگر جستن
جز در بدن عزیز و در دل مهربان تو؟
من هنر به یاد آوردن دقایق سعادت‌بخش را می‌دانم!

این سوگندها، این عطرها، این بوسه‌های بی‌انتها،
آیا باز برون خواهند شد از ژرفنایی که گمان ما را بدان راه نیست،
همان‌گونه که خورشید جوانی از سر گرفته به آسمان بازمی‌گردد،
بعد از آنکه خود را در قعر دریای عمیق شست‌وشو داده؟
ـــ‌ای سوگندها! ای عطرها! ای بوسه‌های بی‌انتها!

—شارل بودلر، ترجمه‌ی محمدعلی اسلامی ندوشن