سرش را زیرِ لحاف کرد. امّا دنیا را دیگر غوغا و فریاد پُر کرده بود. باد صداهای مبهم و گمشده را از تهِ دنیا جمع میکرد و با خود میکشانْد. صدایِ تنهایی، صدایِ وحشت، صدایِ تاریکی، صدایِ قطرههایِ آب که در غارِ دوردستِ کوهسارها فروچکَد و مخلوقِ نیمهحیوانی را برَمانَد، صدایِ رعدی که درختانِ برقزده را بلرزانَد و گلههایِ انسانی را در هم انگیزد. صدایِ درندهای که زیرِ آسمانِ ابرگرفته و تیرهیِ شب درپیچد و آفریدهیِ ترسیدهای را بگریزانَد ـــــ همه را باد از سینهیِ اعصارِ گذشته میکَنْد و با خود میکشانْد.
گویی سپاهِ گورکنها با هم کلنگ بر زمین میکوبند؛ همچنانکه هرچه مار و عقرب در دنیا است به عربده درآمده باشند؛ سُمِ هزار اسبِ تکاور رویِ جادههایِ سختِ گردنهها کوبیده میشد و در دلِ سنگستانهای وحشی غریو میافکند. صدا زندگیِ او را میمکید. بیاختیار سرش را از زیرِ لحاف بیرون آورد، دندانهایش را که از رویِ لب برداشت، خونْ تند راه افتاد. به پنجرهای که رویِ مهتابی باز میشد، ناچار نگاه افکند. میشنید که گورکنها کلنگ بر کاسهیِ سرش میکوبند تا مردهها را در کلهاش خاک کنند.
—ابراهیم گلستان