چشمهایش باز بود امّا آنچه را میدید با چشم نمیدید. مثل اینکه هرچه میدید از تاریکیِ اتاق میدید امّا در میانِ استخوانهایِ کلهیِ خویش میدید. آنچه با چشم میدید تاریکی بود امّا پشتِ این تاریکی را با پشتِ چشمِ خود میدید. پشتِ تاریکی، همهچیز درهم و گیج بود و صدایِ یکسر و ملایمی میداد. همهچیز درهم و آشفته، ناهنجار و لیز بود. گویی همهچیز از یک سرازیری به پایین سُر بخورد و ناگهان بالا بیاید. بعد از رفتار بازمانَد و باز در سرازیری لیز بخورد.
اکنون مثل اینکه چیزی بخواهد از میانِ ژرفایِ سبزرنگِ دریایی پرخروش بیرون آید و او نگذارد.
میکوشید دهلیزِ خاطرِ خود را مسدود کند.
—ابراهیم گلستان