لنگ

او با نوکِ انبر بر دیوارهایِ خاکسترِ منقل می‌فشرد تا بر آن‌ها پله بسازد و آنگاه همه را برهم می‌زد و هر نقشی چه آسان بر نرمیِ خاکستر می‌نشست و نرمیِ خاکستر چه آسان هر نقشی را گم می‌کرد. و چه یادبودهایِ دیگر که رویِ تاروپودِ فرسوده و تیره‌رنگِ جایی در میانِ هستیش می‌گذشتند و همه‌ رنگی از گذشتِ زمانِ تاریکی‌گرفته داشتند که هرگاه از صومعه‌یِ خویش به‌رویِ تاروپودِ فرسوده‌یِ گلیمِ تیره‌رنگ و تاریکی‌گرفته پیشِ چشمان وی می‌لغزیدند دوردست می‌نمودند و با این‌همه پیدا بودند که هم هستند و هم نزدیکند چون به زندگیِ او بسته‌اند و انگار خودِ زندگیِ او هستند که نمی‌شد دور باشند و اگر از یک‌سو در گذشتِ زمان پایین رفته‌اند از یک‌سو هنوز جایی نرفته‌اند و هنوز رویِ او سنگینی دارند چونکه خودِ او هستند که اکنون انگار گذشته‌یِ او نیستند چون اگر بودند به امروز نمی‌رسیدند که او بداند گذشته‌یِ او و دیگری بوده است که تا دیروز یکی بوده است اما امروز است که میانِ آن باز می‌شود و جدا می‌شود و جداتر می‌شود و او این‌ور می‌ماند و آن آن‌ور می‌ماند و جدایی دورتر و دورتر می‌شود و اکنون او دیگر تنها مالِ خودش، این خودِ نیمه‌شده، بود که با آنچه دیروز اکنون بود بستگی به نیمه‌ای داشت و به همه‌یِ دیروز بستگی نداشت و او اکنون می‌دید که کمی از دیروز او مالِ او بوده است و آنچه که بیشتر بود مالِ دیگری بوده است و از امروز است که باید بداند خودش چیزِ دیگر، چیزِ کمک‌ندهنده، چیزِ جدا، چیزِ تنهایی است و اکنون گذشته‌یِ او به جایی رسیده بود که در تنهایی و چیزِ دیگری بودن جلوترش پیدا نبود اگرچه اکنون پیدا بود که در گذشته جلوترِ هر اکنونی پیدا نبوده است اما اکنون این ناپیدایی پیدا بود و نادیدنی بودنش دیده می‌شد و گمنامی‌اش شناخته می‌شد و هنوز پیش نیامده بود که آشنا باشد و انگار یکی نبود و چند تا بود چندین تا است و شاید دستِ خود اوست که هرکدام را که بخواهد بگیرد و بگوید این است پس از اکنونِ من.

—ابراهیم گلستان