بچه‌های کوچک قرن

اصل مطلب در این نیست که آدم در حین عمل چه احساس می‌کند، در این است که بعد از عمل دوباره هوس می‌کند. من حالا موضوعی برای فکر کردن داشتم و مثل پیش زندگی‌ام خالی نبود. روز فکر شب را می‌کردم و تمام هفته فکر یکشنبه را. و این زندگی‌ام را پر می‌کرد. وقتی ظرفی را واژگون می‌کردم (و اغلب این اتفاق می‌افتاد) مادر می‌گفت: «ژوزیان، حواست کجاست؟ مگر خوابی؟» و چه‌جور هم خواب بودم! اگر می‌دانست حواسم کجاست! در آن زمان دیدی را که از همه مستعدتر و فرمانبردارتر بود داشتم تعلیم می‌دادم که چه بکند. احساس عجیبی به من دست می‌داد که از توی کوره‌راه‌های جنگل به جست‌وجوی گوشه‌ی دنجی بروم (تنکه‌ام را قبلاً درآورده و توی کیفم گذاشته بودم) و در فکر لحظه‌ای باشم که پسر آنجا به‌زانو مقابل من توی تاریکی بنشیند. اوه، البته به پای گیدو نمی‌رسید. گیدو چیز دیگری بود، این کار را خودبه‌خود و از روی میل طبیعی انجام می‌داد، آدم حس می‌کرد که این کار را دوست دارد. ولی این‌ یکی برای این می‌کرد که من مجبورش می‌کردم و از پیش آن را شرط کار دیگر قرار داده بودم. درهرحال، به همین وضع می‌ساختم. مهم برایم این بود که آنجا توی تاریکی ایستاده باشم و سرم آزاد باشد و پشتم را محکم به درخت تکیه دهم و به آسمان نگاه کنم و اگر آسمان صاف بود ستاره‌ها را نگاه کنم و درعین‌حال تنها باشم و آن پایین خیلی دور، پسر به کار خود مشغول باشد و به‌تدریج که لذت می‌آمد و از من بالا می‌رفت چنان‌که گویی مستقیماً از زمین برآمده است، او را به‌کلی فراموش کنم. بعد به او اجازه می‌دادم که هر کار دیگری دارد به‌سرعت انجام دهد. او فقط همین را می‌خواست، فقط سه دقیقه لازم داشت تا راحت شود. واقعاً که این پسرها عجیبند.


گیدو را اگر می‌دیدم آیا می‌توانستم بشناسم؟ زمان بسیاری گذشته بود. زمان‌های بسیار. گیدو، گیدو. نامش را صدا می‌کردم تا ببینم جوابی می‌آید. البته همه‌چیز را به یاد می‌آوردم: دندان‌هایش را، دست‌هایش را که مرا می‌گرفت، جنگل را، و موتوسیکلت را که به درخت تکیه داشت. موتوسیکلت که به درخت تکیه داشت گویی جاودان در من نقش بسته بود. هر موتوسیکلتی که به درخت تکیه داشت در من بی‌اختیار هوس خوابیدن برمی‌انگیخت. حتا بوزینه‌ای ممکن بود از این راه بر من دست یابد، از راه گذاشتن موتوسیکلت کنار درخت. و آن زمانی را که به‌ایتالیایی حرف می‌زد به یاد می‌آوردم. ایتالیایی برای همیشه در ذهن من مانده بود. البته نه کلماتش، که حتا یک دانه‌اش را نمی‌توانستم تکرار کنم مگر کلمه‌ی «موریره» (مردن) را و تصادفاً گفتن این کلمه در آن لحظه مورد نداشت. کلمات را نمی‌دانستم اما صدای او توی گوشم بود، آن سیل صدا که از دهانش جاری بود و آنچه را که می‌خواست بگوید بهتر از هر جمله‌ی زیبای معنی‌داری بیان می‌کرد. آن موسیقی کلام، آن سخنانی که گیدو بر زبان می‌راند و من یک کلمه‌اش را هم نمی‌دانستم. زندگی بود، خود زندگی بود و قابل‌ وصف نیست که چه بود. و بقیه را به یاد می‌آوردم، آن حالی را که به من دست داد... هنوز صدای پرندگان را می‌شنیدم که در آن حال چگونه می‌خواندند. باز هم از این حال‌ها به من دست داده بود، ولی بدن فراموشکار است و آدم پوست نو می‌کند.

—کریستیان روشفور، ترجمه‌ی ابوالحسن نجفی