قصیده‌ی آنچه باد گفت

ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیاد‌رفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای

برای مردی که یارانش را ترک می‌گوید
باد می‌آید،
چیزهای دیگری می‌گویدش،
گوش‌ها و چشم‌هایش را
به چیزهای دیگر می‌گشاید.

امروز یارانم را ترک گفتم،
و تنها، در این تنگه،
دیدن رود را آغاز کردم
اسبی را دیدم تنها
و به‌تنهایی
گوش به کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای دادم.

و آنگاه باد
همچون کسی که در گذر است
به نزدم آمد و گفت:
ابدیت به‌خوبی می‌توانست
فقط رودخانه‌ای باشد،
اسبِ ازیادرفته‌ای باشد
و کوکوی
فاخته‌ی گمشده‌ای.

—رافائل آلبرتی، ترجمه‌ی محمود نیکبخت