پس کاف برخاست و جمیع حروف را سلام داد و گفت برادران خود را قسم میدهم که حکایاتی را که از من خواهند شنید به جز در سینهی خود با کسی مرور نکنند که این حکایت از هر کس به جز من شنیده شود دلها را بیمار گرداند و آن خود خیانتی آشکار خواهد بود. پس گفت: «به ظلمات رسیدم. بر سریر خوننشسته جنینی دیدم در ردای ارغوانیی لطیف و او نرد میباخت با ابلیس که صورت نداشت و ملکالموت بر فراز تخته بال گسترانده بود. پس در چشمان ملول ملکالموت جنین را زار و دست وی را به خون دیدم که تاس در مشت لرزان او از هر چشم خون میگریست. جنین پیروز معرکه نبود مگر به جفت هفت و من ابلیس را دیدم که در نوبت بعد تاس هرچهباداباد میریخت و آخرین سوارش را پیروز از معرکه به در میبرد و جنین را در آستان به ملکالموت میسپرد. پس ابلیس گفت «نومیدی خطاست. از خاطرم میگذرد در سالهای دور جفت هفت جنینی آورد و برد. و او تا ظلمات رفت و از وی جز قصّهای نماند.» پس بازی معلّق شد و او به ظلمات رفت، دید، برگشت، نشست، برداشت، چرخاند، ریخت، رقصید، غلتید، نشست: جفت هفت. چون سر بلند کردم ابلیس را دیدم که تاس را محکم میفشرد و میگفت «دست تقدیر هرگز نلرزاد» و ملکالموت را دیدم که پردههای آستان را کنار میزد و جنین ردای ارغوانیی خود را از تن به در آورده عریان از آستان عبور مینمود. و درین هنگام هفت در هیئت قوشی فاتح در اعلاارتفاع تاس در اهتزاز بود.
—کیوان طهماسبیان، ترسگفتار درس، و دیگر شعرها