آن شبها را خوب به یاد دارم. اول آتشی روشن میکردیم، بعد که آتش خاموش میشد، من و ناتالیا دنبال جایی تاریک میگشتیم تا از مهتاب در امان بمانیم. در خلوت بیرون شهر، دور از چشم تانیلو پناه میگرفتیم و توی تاریکی و شب ندیدار میشدیم. آن تنهایی و خلوت ما را طرف هم میکشاند و تن ناتالیا را توی بغل من میانداخت. رهایش میکرد. حس میکرد راحت و آسوده است. خیلی چیزها را فراموش میکرد و بعد با تنی آرامگرفته به خواب میرفت.
همیشه زمینی که رویش میخوابیدیم داغ بود. تن ناتالیا با گرمای زمین زود داغ میشد. بعد این دو گرما دست به دست هم میدادند و آدم را از خواب و رویایش بیرون میکشاندند و بیدار میکردند. بعد دستهای من کورمال پی او میگشتند، بر تن داغ و سرخش میلغزیدند، اول نرمنرم بعد کمکم چنان میفشردندش که انگار میخواستند خونش را بیرون بپاشند. شبها را اینطور سحر میکردیم و باد سرد آتش تنهایمان را خاموش میکرد. کار من و ناتالیا، وقتی تانیلو را به زیارت باکره میبردیم تا شفایش دهد، در راه تالپا این بود. حالا همهچیز تمام شده است. تانیلو دیگر از رنج و عذاب زندگی خلاص شده است. دیگر از سختی و مشقت زندگی با تنی گندیده و گنداب ترکها و زخمهای دست و پا حرفی نخواهد زد. زخمهایی به آن بزرگی که آرام، خیلیخیلی آرام، سر باز میکردند و ازشان حبابهایی بدبو بیرون میزدند که آدم را فراری میدادند.
—خوان رولفو، ترجمهی فرشته مولوی