غم‌های ماه

امشب ماه کاهلانه‌تر رؤیا می‌بیند؛
مانند زیبارویی لمیده بر تل بالش‌ها
که پیش از خفتن، با دست محتاط و نرم،
گرداگرد سینه‌هایش را نوازش می‌کند،
ماه محتضر بر بالش حریرگون توده‌های ابر
به رخوتی دراز تن می‌سپارد
و چشم‌هایش به تماشای رؤیاهایی سپید می‌رود
که چون گل‌های شکوفان به آسمان سرمی‌کشند.

گهگاه که از بطالت و ملال
اشکی پنهان بر کره‌ی خاک می‌فشاند،
شاعری پارسا، خواب‌ستیز،
به گودی دست خود می‌گیرد این اشک مات را،
که جلوه‌ی رنگین‌کمان دارد چون تکه‌ای عتیق،
و آن را در قلب خود جای می‌دهد،
دور از چشم خورشید.

—شارل بودلر، ترجمه‌ی رضا رضایی